CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
داستانهای فرهاد عرفانی - مزدک
جهان ِ بدون ِ صفر ِ خیام! | عمومي

جهان ِ بدون ِ صفر ِ خیام!

 

فرهاد عرفانیمزدک

 

آفتاب، همچون نیزه ای می شکافت زمین را، چرا که تیغۀ ساعت آفتابی باغ شادیاخ، بر سایۀ خویش، سوار بود...

 و من، مست از بادۀ پائیزه، برگهای نقش را می زدودم، زانجا که زادگاه و خوابگاه خورشید حقیقت، حکیم عمر خیام نیشابوری بود... پس اشک سترده ز گونه، از جای بخاستم که ناگه.. گوئی دستی، مرا ز دست گرفت و چنین گفت: « هان! کجا چنین غمین و حزین؟ که خوش نیاید میزبان را، دیدن میهمان، چنین دلریش و پریشان!».

 چون رخ به سمت گور بچرخاندم، مردی ملبس به جامۀ سپید و سیاه مردان روستای « خِّرو » با دستاری بلند، بدیدم  که لبخندش آشکار بود، از میان ریش انبوه مواجش. گام، به گامِِ من، همراه نمود و نگاه حیرتم را چنین پاسخ داد:

« دانم در عجب مانده ای و گیجگاه تو در پردهء ابهام است، چرا که مردگان را سخن گفتن، البته نه حقیقت باشد، آنهم از این حقیقتی مرد، که در سیر آفاق، جز روشنی ندید و در سرایش افقهای دید، جز آفتابی نگفت، لیک مراست سنتی از نفود اندیشه و کلام، که در ضمیر مردمان حقیقت جو و حقیقت گو نشینم و همچون رویائی به خواب، در عالم بیداری، هم ایشان را، جسمیت نمایم. پس بپذیر مرا همچون همراه، تا روستای بوژان، که مقصد توست، و سیر کن پرسشهای خویش را و پاسخ بیاب ز پیشوای خود، که همچنین نباشد جز اندیشه خویش، ملبس به نگاه حکیم شهر شعر و رباب و شراب! ».

                                                     ...

 

از فرط شادمانی، سخن در دهان مانده، آهنگ گنگ نگاهم، حکیم را به سخن  واداشت که: « نفس تازه کن به گامهای آهسته، و سمند اندیشه را، افسار بگشای، تا در دشتهای سبز زندگی به تاخت و تاز رود. جز اینت مباد که فرزند عشق باشی، وقتی که آزادی، زینتی ست آویخته بر گردن خیال!... ».

 پس چون به راه شدم، جز به اوج بینالود ننگریسته، و فکر را، جز به آنچه پیشوا نمود، نپرداختم. خود را به لحظه های شرابی اش سپرده، اسب تیزپای خویش را چنین روان ساختم: « گویندحکیم را فلسفه خوش نباشد. خاصه آنکه در تأئید، یک رباعی نیز، ضمیمه سازند! ».

 حکیم، دست به جیب پیراهن برده، مشتی کشمش بیرون آورده، در برابرم گرفت و چنین گفت: « اگر فلسفه اینست که در دست من است، البته که من فلسفی ام و قسم می خورم که جز فلسفی، در همۀ عمر، نبوده ام ».

 پس کشمش را به جیب من ریخت و دست تهی را در برابرم گرفت و باز گفت: « و گر فلسفه اینست که کنون می نگری، آری، مرا هرگزبا فلسفه کاری نبوده است! ».

 - سخن آشکار گو حکیم، تا ضمیر را غبار بزدایم!

سخن سهل است، اگر نیک بنگری! مرا فلسفه و حقیقت، همچون شرابی ست که چون نوشیده شود. مست سازد، همچون هواست که چون تنفس شود، زندگی سازد، چون آب است که طراوت و تازگی بزاید، نه همچون خیال، که بر بال کلام، تنها به باد رود و در نهایت، بر ورق نشیند، همچون تصوری بی صورت، یا صورتی بی تصور! پس من فلسفی ام، زانکه از هستی بر آمده، بر هستی نشینم، نه همچون خیال، که از بخار بخاسته، به خاکستر نشینم!...

                                                       .....

  در اندیشه شدم، که حال، به اذعان وی در آویخته، پرسش آوار سازم، تا مگر از دمی کوتاه، نفعی بلند برچینم. پس دست ز حیرت به چانه نهادم و او را چنین گفتم: « خدایگان را نیک بفهمم، ولیک، فهم نیکو را، پرسش از پی پرسش آید،  که گر چنین است که حکیم سراید، پس حکم حساب از کجا آید؟... و چگونه است علم حساب را، پشتوانه، مشت خالی حکیم؟!

 حکیم، چشم به راه دوخت و بی آنکه در اندیشه شود، گوئی که از پیش می دانست، چه د رچنته دارم، مرا بگفت که: « در مثل مناقشه نیست، اما پرسش تو بجاست و پاسخی در خور طلبد؛ مظروف که همان کشمش است، ظرفی می طلبید که مشت من بود. شناخت واقعیت نیز، ظرفی می طلبد که همان حساب و عدد و اندازه است. پس اگر که حساب هست، از جهت نیاز به شناخت است، نه نیاز  واقعیت به حساب. دانی که حساب و عدد، مفهوم است و ذهنی است، لیک واقعیت، حقیقت است و عینی  ست! پس عین، تواند  موجب مفهوم شود، لیک مفهوم، نتواند که علت ِ عین باشد!

 - گر چنین است که حکیم فرماید، از چه تطبیق کند این تصور، بر آن تصویر، و این تثبیت، بر آن تطور؟

حکیم، چشم بر آسمان گرداند و تکه ابری سپید  و گریزان را با دست نشانه رفت و گفت: « بنگر که کنون چگونه این تکه ابر، بر آسمان بیکران می غلتد! او می غلتد، بی آنکه از حساب و اندازه و محاسبۀ تو با خبر باشد و اساسأ ورا شعوری، در عملی قابل تصمیم و پیش بینی باشد. او در وجودی معلق است که هر آن، از آنی، به آن شود، و از تصویری، به تصویر دگر آید. ما را زمانی ادراک این تصویر ممکن است، که توانیم آنی به آن، وی را تصور کرده، تصور خویش را تثبیت کنیم. پس برای خویش قواعدی سازیم، و این قواعد را با ابر و سیر او هماهنگ سازیم، آنگه هر گاه به تصور خویش مراجعت کنیم، آنرا با تصویر مرجع، همسان بیابیم! و اما این همسانی، واقعیت کاذب است، نه واقعیت حقیقت، و چون چنین باشد، قاعده باشد، تا زمانیکه بر تصویر منطبق باشد، وزان پس، خیال و وهم باشد، زانکه تصور، مستقل از تصویر، ممکن نباشد!

 - گرچه سخن حکیم مشکل نماید، اما خوش دارم به حد خویش بدانم. اگر چنان است اساس که قاعده چنین باشد، پیروی کائنات از جبر حکیم، چگونه توجیه شود؟ آیا سخن حکیم ، خلاف نظم نباشد؟

 - حالیا، سخن زیرکانه ای راندی! اما بعکس!! کاینات از جبر و مقابلۀ حکیم پیروی نکند، بلکه جبر حکیم از کاینات پیروی کند. خواهی مرا و سخنم را بیابی و در ادراک نشانی، ساعتی از شام گذشته به بام شو و نیک در آسمان  قیرگون بنگر! چون نیک بنگری، بر آن، از سویی به سوئی، شهابی درخشان، به سیر نشیند و ناپدید گردد، همچون هستی ما، که نیستی مدام باشد! پس ستارگانی درخشند و زان پس به خاموشی گرایند، اگر نظمی در این عرصۀ بی مرز، حکم می راند، بر قاعده ای نیز استوار بود،  در حالی که چنین نباشد. نظم آنستکه هنگام غروب، خیام در خانه می چرخد و اتاق به اتاق و طاقچه به طاقچه، چراغها را روشنی می بخشد، و این چراغها،  به قدر قاعدۀ روغن که در شکم! دارند، روشنی بخشند. در نظم، برنامه باشد و در برنامه، استثنا نباشد، اگر بر قاعده استوار باشد، در حالیکه چرخ را هر آن، چیزی باشد و چیزی نباشد، چیزی  رود، و دگر چیز، نرود. گاه روشنی مدام است، گاه ظلمتِ تمام. هرچه شهاب بینی، روشن است و خاموش شود، لیک حتی دو شهاب، به قصۀ جبر حکیم تو، یک راه نپیمایند! آنچه بر گیتی حاکم است، بی نظمی است، نه نظم!! اگر نظم بود، تو خود نیامدی به میان. ترا مزدک نام است، اگر نظم بود، شاید ترا زرتشت نام بود!... هیچ بر هیچ قاعده نرود. این کرۀ خاک اکنون بمیان است، اما از کجا دانی که در لحظه ای دیگر به کام آتشین خورشید در نغلتد؟ هر لحظه، خورشیدها و زمین ها بمیان آیند و لحظه ای دیگر به کام سیاهه ای نا پیدا فرو روند. گر نظم بود، حادثه نبود، چون حادثه هست، نظم نباشد... آنچه را که تو نظم می پنداشتی، نیست جز جبر و تقابل، که دراصطکاک  دو و یا چند وجود ِ موجود، آندو، و یا آنها، صیقل یافته، بر جای خویش نشینند، نه آنکه از پیش، دارای جایگاهی خاص باشند!

 - ... استدلال حکیم را نیک دریابم، لیک اگر قرار بر پذیرش باشد، آنگاه مرا مشکل آید قبول تقویم خیام، که حکیم به نظم کشیده و بر آغاز و نوزائی طبیعت منطبق باشد و هر سال، همچو سال پیش، تکرار شود، همچو چراغهای کلبهء حکیم!!...

خیام را لبخندی بر لب نشست. شاگرد و استاد، اینک، دروازۀ ابر شهر را پشت سر نهاده بودند و بی توجه به اطراف، غرق در عالم اندیشه بودند... پس حکیم بگفت: « این پرسش نکرده بودی، اگر توضیحات پیشین را دریافته بودی! لیک اشکال ندارد، آموزگار را اگر آموزگار باشد، صبر، برترین ویژگی باشد!... برای اینکه حقیقت را دریابی، باید چنین به تصور آئی که: تنظیم جدول زمانی، همچون تداوم عدد، بخشی از یک واقعیت است، که چون آن واقعیت دگرگون شود، این مفهوم نیز، بی ثبات گردد. تقویم خیامی، تا زمانی بر قاعده می رود که، خورشید و زمینی وجود دارد، و بر منطق فعلی، نوسان دارد، اما نیک بیاندیش که ثبات چنین واقعیتی، در واقعیت بسیار بزرگتری، که همانا تغییر دائمی هستی است، همچون لحظه ای بسیار خرد است، اگرچه منظم، از یک بی نظمی بی نهایت!...  بر همین اساس نیز باشد که در ادوار مختلف، تقویمها کش می آیند و منقبض می شوند و ثبات در آنها مفروض است، بر ثبات واقعیت بیرونی، که اگر از ثبات خارج شود، که می شود! پس نظم را بر نتابند و بر قاعده ای دیگر چرخند! ».

لختی به سکوت گذشت. من به اندیشه بودم و خیام به ریشه! بادی از شمال می وزید و گرد و خاک و غبار را در دیدگان  فرو می برد. حکیم، شال سپیدش را، جلوی چهره گرفت و آنی بیاسود از هوای غبار الود. کلبه ای بر سر راه بود که اتاقی از آن، به عطاری تبدیل شده بود. پیرمردی بر پیشخوان، پیاله های شربت نهاده، مسافران را پذیرا بود. پس با حکیم، دمی آسودیم بر تختی، و پیاله ای بگرفتیم، تا جان، تازه گردانیم، به نوش و نیوش!...

 آنگه که حکیم پیاله  بر تخت نهاد، ورا خطاب قرار داده و چنین بپرسیدم؛ « ... و اما پرسشی دیگر نیز، چندی ست که بجان است و روح را بخراشد و آن اینکه صفر، عدد است آیا، و گر هست، به شمارش چگونه آید، و آیا عدد را معنی باشد، آنچنانکه گروهی از عرفا گویند یا خیر؟».

 خیام به دوردست، در بیابان، اشاره کرد و گفت: « آن آهو، بنظرت ماده است یا نر؟».

بر من عجیب بود که بیابان را هیچ نبود، پس حکیم را این چه اشارتی بود؟ گفتم: « کدام آهو حکیم؟ مرا طعنه ای زنی؟».

حکیم به لبخند شد که: « خیر دوست من! هم درست بینی و هم راست گوئی. در این بیابان، آهوئی نباشد، پس چون آهوئی نباشد، پاسخی نیز بر پرسش، نر یا ماده بودن آنهم، وجود ندارد، و اساسا این پرسش بیجا و غلط است. داستان صفر نیز چنین باشد. صفر یک قرار داد است و یک مفهوم در حساب. یک وجود موجود نیست، بلکه یک بی وجود موجود است از برای استدلال، چون چنین باشد، همانند آن آهوئی که وجود ندارد، به تصور آید، یا دقیق تر: به خیال آید، اما به تصویر ناید! یعنی محاسبه شود، لیک بدست نشود. هم از اینروست که آنرا نه مثبت باشد، نه منفی، نه خنثی! نه قالب است، نه محتوا، نه در زمین، نه در هوا!! و نه هیچ معنا!!! صفر، با انسان و عقل او آمده است و پیش از انسان، در طبیعت نبوده است و پس از وی نیز، بدین هستی نباشد! هستی اعداد ز عقل ماست، پس چون انسان و عقلش ضایع شود، اعداد نیز ضایع شوند. هستی، بی نیاز از شمارش است و در شمارش نگنجد و به قاعده نیاید، چرا که قاعده  « محدود » باشد و هستی نامحدود. هم از اینروست که محدود در نامحدود بگنجد، لیک نامحدود به محدود نگنجد!... » .

چشمانم به سیاهی شد. عرق سردی بر پیشانی ام نشست. پس حکیم را به کنایت گفتم: « آیا کتمان می کنی که تا بوژان یک منزل راه است ؟» .

 حکیم از جای بخاست و محکم گفت: « از اینجا تا بوژان، فقط  « راه » است، چه تو آنرا یک منزل بدانی، یا چند منزل، یا بدون منزل!!! ».

                     سی ام شهریور ماه 1387   


نوشته شده توسط مزدک در 29 مهر 1387 ساعت 02:25
تمدن! |

 

 

تمدن!

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

 

اُسا، استاد سوئدی مان، گفت:  ظاهرأ قرار بوده صبح زود که بچه ها خوابند، مادر بزرگ را به اینجا منتقل کرده و کار را تمام کنند. اما لنا کوچولو همه چیز را شنیده بوده است. در قدیم، اکثر سوئدیها در کلبه های کوچک چوبی زندگی می کرده اند، به همین جهت اتاق خواب و آشپزخانه و محل نگهداری حیوانات تقریبأ می شود گفت یکجا بوده است. ظاهرأ پدر و مادر لنا فکر می کرده اند که وی خواب است و چیزی نمی شنود. اما لنا بخوبی شنیده بوده که پدرش به مادرش می گفته است ؛ ( زیاد طول نخواهد کشید و دردناک هم نخواهد بود. فقط یکلحظه است و بعدش همه چیز تمام میشود...).

 به همین دلیل، لنا تصمیم می گیرد، مادربزرگ را نجات دهد. او برای اینکار، فقط یکروز فرصت  داشته، یعنی روز شنبه، چون قرار بوده که صبح یکشنبه، مادر بزرگ را از این صخره به پائین پرت کنند ( اُسا با دست، تپهء صخره ای بلندی که تقریبأ صدمتر ارتفاع داشت را، در آنسوی بزرگراه، نشان می داد و صحبت می کرد. هوا سرد بود و نسیمی سوزناک می وزید، اما ما تقریبأ چیزی حس نمی کردیم، چون غرق در ماجرای شگفت انگیزی بودیم که اسا در حال تعریف آن بود. برای ما خارجی ها که پیش از ورود به سوئد فکر می کردیم اینجا همان بهشت موعود است شنیدن این حرفها، آنهم از « دهان » یک سوئدی، واقعأ غیر منتظره  و تکان دهنده بود ).

من گفتم: « اُسا، لنا چه جوری می خواسته مادر بزرگش رو نجات بده؟ ».

اسا گفت: « الان می گم!... لنا تصمیم می گیرد، صبح زود که پدر و مادرش در خوابند، مادر بزرگ را از کلبه خارج و به کلبه ای ساحلی و غیر مسکونی در اعماق جنگل منتقل کند. اما مشکل بزرگ لنا این بوده که مادر بزرگ نمی توانسته زیاد راه برود و از سوی دیگر نمی توانسته تند هم راه برود!

آنشب، تقریبا تا نیمه های شب، لنا فکر می کند و بالاخره تصمیم می گیرد از همان ارابه ای استفاده کند که قرار بوده مادر بزرگ را با آن به کنار صخره برسانند. اینچنین است که مقداری غذا و آب را از کلبه خارج و سپس به سراغ مادر بزرگ می رود. بگونه ای که پدر و مادرش متوجه نشوند، مادر بزرگ را از کلبه خارج و سوار ارابه می کند و با هر بدبختی ای بوده، وی را به کلبهء جنگلی می رساند. این کلبه را لنا از زمانی می شناخته که پدرش او را به همراه خود به کنار دریاچه می برده و از این کلبه برای اقامت موقت استفاده می کرده است ».

یکی از دوستانم، خطاب به اُسا گفت: « اُسا! یعنی سوئدیها اینقدر بی رحم بوده اند که پدر و مادر خود از این صخره به پائین پرت می کرده اند؟ ».

اُسا در حالیکه لبخند تلخی به لب داشت، با کمی عصبیت گفت: « خب! سوئد در آنزمان کشور فقیری بوده، مردم به سختی می توانسته اند شکم خود را سیر کنند. وجود یک آدم پیر که هیچ کاری از او ساخته نبوده و فقط یک نان خور اضافی بوده، خب...! چطور بگویم؟ نگهداری اش سخت بوده است! ».

من گفتم: « ادامه بده اُسا! ».

و اُسا ادامه داد که: « بله! لنا، مادر بزرگ را با آب و غذا در کلبه می گذارد و خود، بسرعت به خانه باز می گردد، اما وقتی به خانه می رسد، پدر و مادر و عمویش را، روبروی در، به انتظار خود می بیند... بعد از یک کتک مفصل! بالاخره مجبور می شود که اعتراف کند، اما تهدید می کند که اگر آنها بخواهند مادربزرگ را بکشند، او خود را از صخره به پائین پرت خواهد کرد! او می گوید، اگر مشکل شما، وجود یک نانخور اضافی است؟ خب! با رفتن او، همهء مشکلات حل می شود و نیازی به پرت کردن مادربزرگ از صخره نیست...

ولی پدر و مادر لنا و عمویش، حرفهای این دختر یازده ساله را جدی نمی گیرند و عزم شان را جزم می کنند تا با یک روز تأخیر، تصمیم خود را عملی کنند! ».

*

هوا سردتر و سردتر می شد و بچه ها این پا و آن پا می کردند، اُسا هم سردش بود، برای همین تند و تند صحبت می کرد و از طرفی، چشمی هم به انتهای بزرگراه داشت تا بلکه اتوبوسی را که قرار بود ما را به مقصد بازگرداند، ببیند. کمی مکث کرد و نرم کنندهء لب اش از کیف در آورد و بر لبانش مالید و ادامه داد که: « ... خلاصه! وقتی لنا کوچولو می بیند نمی تواند جلوی پدر و مادرش را بگیرد، به اینجا می آید و تصمیم خود را عملی می کند! یعنی خودش را از اینجا ( بااشاره به صخره ) به پائین پرت می کند... ».

من گفتم:« جدی؟! و بعد چه می شود؟ ».

 دوستانمان، همه حیرت زده، چشم به دهان اُسا دوخته بودند. اتوبوس، در ایستگاه بود و راننده به ما چشم دوخته بود که سوار شویم، اما ما قدرت حرکت نداشتیم ». اُسا ادامه داد که: « هیچی! با اینکه همه خانواده از مرگ لنا متأثر بوده اند، اما اینکار لنا نمی تواند جلوی مرگ مادربزرگ را بگیرد و اینکار، با چند هفته تأخیر، عملی می شود! چونکه آنها به هر حال نمی توانسته اند از مادربزرگ نگهداری کنند... ».

اُسا در حالیکه به اتوبوس اشاره می کرد، گفت: « خب! برویم سوار شویم. اینهم ماجرای صخرهء بلند شهر گوتنبرگ بود. جالب بود، نه؟! » و از پلکان اتوبوس بالا رفت. بچه ها هم بدنبال او سوار اتوبوس شدند و من از پشت سر، تو گوئی به خود، گفتم، « بله، جالب است، به این می گویند تاریخ تمدن! ».

                                                     21، 8، 1386

 


نوشته شده توسط مزدک در 16 فروردين 1387 ساعت 02:50
آتش ِ جاویدان! |

نوشته شده توسط مزدک در 11 فروردين 1387 ساعت 04:41
دمت گرم! |

 

 

داستان کوتاه

 

دمِت گرم!

فرهاد عرفانی - مزدک

 

- هنوز گاز اول را به ساندویچ نزده بودم، که صدای مردی از پشت سر به گوش رسید که : (( آقا، ببخشید! میشه یه ساندویچ هم برای من بگیری؟ )).

 ساندویچی شلوغ بود...

  ظهر که می شد، همهء دستفروشها و مغازه دارها و مردمی که برای خرید آمده بودند و سر ظهر، هنوز کارشان تمام نشده بود و گرسنه شده بودند، به این ساندویچی بزرگ، واقع در تقاطع خیابان ابریشم، هجوم می آوردند.

 صاحب ساندیچی، مردی  کچل، چاق، با شکم گنده و آویزان، سبیلو و تقریبا پنجاه ساله بود، که دو تا کارگر داشت. دو تا پسربچه، که تر و فرز، به حالت بدو - بایست، اینور و آنور می رفتند و ساندویچهای سفارشی را آماده می کردند. صاحب مغازه، اصغر آقا، هم پشت دخل نشسته و سفارش و پول می گرفت و از دو تا جعبهء نوشابهء کنار میز آهنی اش، نوشابه ای در آورده، سریع در آن را باز می کرد و جلوی مشتری ای که ساندویچ سفارش داده بود، می گذاشت.

از بیرون، آفتاب گرمی می تابید. سراسر در و پنجرهء مغازه، شیشه ای بود. همه، ردیف، گوش تا گوش، کنار پنجره صف  کشیده و به خیابان و پیاده رو و عابرین خیره  شده بودند.

 

......

سرم را برگرداندم و لحظه ای به چهرهء جوانکی سبزه رو، که بیست - بیست و پنج ساله می زد و سبیل نازکی داشت و ته ریشی سه - چهار روز نتراشیده، خیره شدم. دیدگان براق و شرمسارش را به چشمهایم دوخته بود. در همانحال که گاز می زدم، بدون اینکه از وی چیزی بپرسم، رو به صاحب مغازه کردم و گفتم: (( اصغر آقا! یه مغز، با یه نون اضافه و یه نوشابه )).

 در حال جویدن لقمه و قورت دادن، به جوانک اشاره کردم که، بر روی چهارپایهء کنار دستم، بنشیند، و او نشست. سپس پرسیدم: (( چکاره ای؟ )).

جوانک لبخندی زد و گفت: (( دمت گرم! هیچی! علاف! )).

- اسمت چیه؟

- تو میتونی بگی (( سوخته ! )).

 - سیاه سوخته؟!

 هر دو غش غش زدیم زیر خنده. در حال خنده، نگاهی به ساعتم انداختم. نیم ساعت از وقت ناهارم باقی بود. سیاه سوخته! همزمان که به دور و بر نگاه میکرد، گفت: (( سر و وضعت نشون میده بچه پولداری! هر چند مرامت، مرام سوسولا نیست. تو چیکاره ای مشدی؟ )) .

- مثل خودت! علاف!!

 دوباره هر دو خندیدیم. اصغر داد زد: (( بیا غذاتو بگیر! )).

 به سیاه سوخته اشاره ای کردم و او جستی زد و ساندویچ و نوشابه را از روی پیشخوان برداشت و هنوز روی چهارپایه جابجا نشده، گازی به ساندویچ زد و در حال جویدن، بریده بریده گفت: (( چاکرت، اسمش علی یه! رفقا میگن گدا علی! تو اسمت چیه؟ )).

- من؟ اسمم فرزانه!

- فرزانه؟

 - (( با لبخند )) فرزان! تا حالا نشنیدی؟

- چرا! شنیدم! اما یه جورائی، همچین... به قیافت نمی خوره.

- چطور؟

 - هیچی! همینجوری... بگذریم.

- کار میکنی؟

- کار؟ نه! یعنی آره، راستش نه! ولی خب! یه کارایی می کنم.

- مثلا؟

 - مثلا؟ مثلا گدائی! جیب بری، دزدی... هر چی که باهاش اموراتمون بگذره.

- چرا دنبال یه کار درست و حسابی نیستی؟

- (( با حالت تمسخر )) چیه؟ سراغ داری آقای مهندس؟

- سراغ که ندارم. اما...

- اما چی؟

- خب! اگه جدی طالبش باشی، نمی دونم! شاید بتونم برایت یه کاری کنم. اول باید برادریتو ثابت کنی!

- جون مهندس، ختم همهء برادرام.

 - شوخی نمی کنم.

 - ما هم شوخی نمی کنیم آقای مهندس!

- میشه انقدر مهندس - مهندس نکنی. این یه لقمه گه زهرمون شد.

  - ایوالله!  ما چاکریم. آره جون فرزان خان؟ کار-  مار سراغ داری؟

- بزن بریم!

- کجا با این عجله؟

- غذاتو بخور، تا ببینیم...

- دمت گرم!  خیلی مردی.  نمردیم و میون یه میلیون خواهار...، یه بامعرفت دیدیم.

- اُه...اُ... یواش! تند نرو. حواست باشه! جائی که میخوام ببرمت، جای آدم حسابی هاست ! حواست باشه، درست حرف بزنی.

- آخ جون!  پولدار-  مولدارند؟

- مگه پولدار هم آدم حسابی میشه؟

 - منظورت چیه؟

- هیچی بابا! غذا تو بخور، راه بیافت.

 

*********

دو روز بعد، علی به عنوان آبدارچی دفتر شرکت ساختمانی (( برج سازان )) استخدام شد. خودش را خیلی فعال و زرنگ نشان میداد.  در برابر امر و نهی مهندسین مشاور و روسا و سهامداران، فقط می گفت؛ (( چشم )).  خیلی کم حرف میزد.  برخلاف برخورد اولیه، خیلی مبادی آداب شده بود، با لباس تمیز سر کار حاضر می شد.  راجع به خودش و زندگی اش حرفی نمی زد.  ما هم کنجکاوی نمی کردیم.  همینکه کار خودشو خوب انجام میداد وکاری به کار کسی نداشت و همه ازش راضی بودند، کافی بود. گاه- گداری همدیگر را می دیدیم، که به دلیل مشغلهء زیاد، فقط به یک سلام و احوالپرسی بسنده میکردیم.  اولین حقوقش را که گرفت، گفت: ((  یه چیزی واست گرفتم، مشد!  دو روز دیگه، رو میزته )).

 

......

و دو روز بعد...

 صبح، وقتی به شرکت رسیدم، دیدم دو تا ماشین پلیس، روبروی شرکت، پارک کرده اند. در باز بود.  مهندس ها، جلوی در جمع شده بودند.  با تعجب از آنها پرسیدم: (( چه خبره ؟ )).

یکی از مهندس ها گفت: ((  شرکت رو زدند.  همه چی رو بردند )).

 دیگری گفت: (( پلیس میگه خودیه!  کار غریبه نیست )).

 از میان آنها گذشتم و رفتم تو.  وقتی وارد اتاق شدم، از حیرت خشکم زد.  حتی یه سوزن هم جا نگذاشته بودند. همه چی را برده بودند و انگار، یه جاروی درست و حسابی هم زده بودند! فقط میز من سرجایش بود. هیچ چیز از جایش تکان نخورده بود.  حتی خودکاری را که کج روی تقویم گذاشته بودم،  به همان حالت، سرجایش بود.  پلیس ها، اتاقهای دیگر را می گشتند. به میزم نزدیک شدم. در فکر بودم. با خود می گفتم: (( یعنی کار علی گداست؟ )) که چشمم به بسته ای کوچک و کادو پیچ شده در کنار تلفن افتاد.  برداشتمش. رویش با خط نستعلیق بسیار زیبائی نوشته شده بود: (( دمِت گرم! )).

کاغذ کادو را باز کردم. یک شیشه ادوکلن بود.  از همان مارکی که همیشه استفاده می کردم...

 

***********

 

 

 


نوشته شده توسط مزدک در 8 فروردين 1387 ساعت 04:13
بابک، سرباز سرزمین پارس! |

 

بابک، سرباز سرزمین ِ پارس!

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

افشین، افسار اسب را کشید و روی بگرداند. سپس، دو سرباز عرب را فرا خواند و گفت: (( بابک را اسب دهید، او همپای ما خواهد آمد، از ارمینه ( ارمنستان ) تا اینجا پیاده آمده است! کافیست! سردار را اسب دهید، تا ایرانی، سردار خویش را خوار نبیند! )).

سربازان شتافتند و تیزپائی راپیش خواندند، اما بابک به اسب ننشست. قافلهء اسرا و سربازان، از سوئی چشم به بابک داشتند، و سرباز زدن او از سوار شدن، وز سوی دیگر، چشم به افشین، تا او را چه تصمیم خواهد آمد؟

 نسیم صبحگاهی، خاک آذرآبادگان را می نواخت. آفتاب ملایم، چشم، به کوههای بلند سرزمین ایران، می گشود. صدای غرش شیری، ز دور دست دشت، بگوش می رسید. افشین اسبش را به خود گذاشت، پیاده شده و با لبخندی به بابک نزدیک گشت. پس وی را همچون امیری بزرگ خطاب کرد: (( سردار را چه می شود؟ آیا بناست همچون بردگان، پای پیاده داری ما را، در این دراز سفر؟ )). سپس، با کنایه ای شیطنت آمیز گفت: (( سفر ...، هر چه کوته تر، خوش تر! خلیفه بیقرار است، پس بشتاب! )).

 بابک، نگاهش را به صف اسرا دوخت. لختی سکوت کرد، سپس با صدائی بلند، آنچنان که همه بشنوند، گفت، (( سنت سردار ایرانی نیست، که سواره به اسارت رود، در آنحال که یارانش، پای در خار دارند و پیاده اند ! )).

افشین به فکر شد! سردار ایرانی؟... ، پس در آنگاه که پابپای بابک، پیاده راه افتاد، بابک را گفت: (( دیری ست این سرزمین را سرداری نبوده است، البته جز تو! و بعید دانم که کمر راست گرداند، این شکسته سمند تند پای شرق )).

بابک لبخندی زده، پاسخ داد:

  (( آری، کمر راست نگرداند، تا چون تو خائنینی، در رکاب خلیفهء عرب، شمشیر می زنند! )).

 افشین را این سخن، سخت آمد. پس نگاه خشمگین اش را به سیمای کشیده و پرموی بابک دوخت و گفت: (( بسیار جالب است، جالب است که پدر بزرگت، ابومسلم خراسانی، به عرب خلافت می بخشد، و تو، مرا که تنها، راه پدران  تو را ادامه دهم، خائن می خوانی! این چه رسم است روزگار را، که فرزندان حافظ میهن را، متهم به خیانت کند و خونریزان ناآرامی چون ترا، فدائی میهن؟ )).

                                      ...

روز، بلند می شد. آفتاب، مهر می پراکند. خاک به هوا خاسته، موج می داشت ز زیر سم اسبان سواران خلیفه و گامهای خسته اسرای پیاده. راه، دراز می نمود و افق ناپیدا.

 افشین، مشک آب، از زین اسب گرفته، اسیر خویش را سیراب کرده، پاسخ را به انتظار نشست. پس! بابک، خیسی لبان را با آستین چرمین زدود. سپاس گفت افشین را از برای آب. آنگاه سخن سرائید چنین که: (( آری، تو راست می گوئی. پدربزرگ من، قدرت، به عرب واگذاشت! چراکه فرزند ایمان نسنجیدهء خویش بود. او بر این تصور بود که بنی هاشم از خاندان پیامبرند، پس به عدالت نشینند و ظلم را نگزینند. غافل از اینکه فرزندان هاشم، فرزندان قاتلان سرداران بزرگ سرزمین اجدادی وی، ایران عزیز هستند. او ندانست که این سلسلهء فاسد، پیامبر را بهانه دارند، از برای قدرت. پس هر گاه، قدرت به کف آرند، همچون بنی امیه اند و همچون تخمه ای از و تیرهء سعد ابن ابی وقاص، که خون زن و فرزند ایرانی، جوی روان ساخت، از برای آبادی صحرای عرب!... و اما تو ای افشین، تو راه پدران من و پدران خویش نمی روی! پدران ما، در راه عدالت و آزادی میهن از ظلم و اسارت، شمشیر زدند، اما تو در بقای اسارت میهن خویش، تیغ از نیام کشیده ای، هیچ اندیشیده ای، آیندگان چگونه یادت کنند، اینگونه که دشمن ِ دشمنان میهن را، به اسارت گرفته، و به قتلگاه می سپاری؟ )).

افشین بر جای ایستاد. پس، شولای خویش، باز نموده، بردست گرفت و چنین پاسخ داد: ((  بابک! تو خطا رفتی. تو، نه راه پدران رفتی و نه فکر ایشان را پاس داشتی. پدران تو اسلام آوردند، تاخلق بیاساید، و تازیان، بیش از این، خون نریزند و ویران نسازند. تو اگر خلف بودی هم ایشان را، به دین بهی نچسبیدی و اعتقاد کهن رها بکردی و همچون من، در اندیشهء صلح و ارامش خلق و آبادی سرزمین نیاکان بودی! اما افسوس، افسوس که توعزم کردی به جوی بازگردانی اب رفته را و خلق رااعتقاد منسوخ فراخواندی و بنای بر دشمنی و خشونت بگذاشتی، آنچنان که از خراسان تا اسپهان و از مازندران تا آذرآبادگان، بذر کین گسترده است کنون، و آبادی هاست ویران. آری، آنکس که بذر کین کارد، البته جز ویرانی ندرود! حال خود قیاس کن که تو فرزند راستین این سرزمینی، یا من که  به قیمت خواری خویش، سرزمینی را زنده و پایدار خواهم؟! )).

 

 بابک را، چهره چون خورشید درخشید، و از چشمان، خشم شعله کشید: (( هان! چه می پنداری ای کوچکمرد؟! ایرانی ، هرگز ننگ به هر قیمتی زیستن را نخواسته است، که اگر چنین بود، از کشته اش، پشته نمی شد، تاریخ درازی را، که به پاسداشت این سرزمین، سپری گشته است. بگذار دریای پارس را، خون به جای آب، موج به موج بکوبد، و کوههای سر به فلک کشیده را، استخوان فرزندان این خاک، رفیع تر گرداند و جز درخت خشم نروید، جنگلهای انبوه شیرگاه مازندران را، و خورشید بسوزاند کویر تشنه خراسان بزرگ، شعله گاه و کشتزار ِ عشق را، اما نیالاید به ننگ اسارت و باقی به بقای وطن فروشانی که، البته میهن نیز، برای ایشان، جز تکه استخوانی از قدرت، همچون سگان نیست!

 ما را زمین سوخته، به ز آبروی رفته، بیدار شو ای به جادوی ِ افیون عرب، خفته! ترکان خونخوار، به دروازهء میهن در انتظارند، تا تکه تکه گردانند به نفرت و خشم، زادگاه ترا، وزان سوی، تازیان، به ذلت برند و کنیزی، زنان و دختران ترا، ... اینگاه، که ما راست عزم دفاع از خانه و کاشانه، ترا این چه حقارت است، که دست بسته خواهی، دلیر مردان ِ این سرای ِ باستان را؟ )).

 

افشین، افسار اسب را رها ساخت. دست بر کمر نهاد و چشم، در چشم بابک دوخت. کاروان از حرکت باز ایستاد. نگاهها بر دو سردار جنگجو، دوخته شده بود. نفسها در حبس بود. نمی دانست، بین آندو، چه گذشته است؟ جز پیشکار افشین که شاهد و ناظر بود، دیگران را، ازین نبرد ِ کلامی، کلامی آگاه نبود...

 لبهای افشین، از خشم می لرزید. پس عرق از پیشانی زدود و در حالیکه انگشت بسوی بابک نشانه داشت، سخن بر آمد که: (( هیچ ات  گناه نیست! بگوی، بگوی که خورشیدت، در غروب آشیانه دارد، و صد البته از یأس  است که می غری! اما می خواهم بدانم، آنگاه که بر دار می شوی نیز، اینگونه آواز دلاوری خواهی خواند یا ... )).

 بابک سخن او را قطع کرد و گفت: (( یا چه؟ یا چون زنان ِ شوی ز کف داده، به شیون خواهم نشست؟ هرگز! هرگز! افشین! تو و اربابانت، هرگز زانو زدن یک سرباز سرزمین پارس را، به چشم نخواهید دید! ... و اما تو... و اما تو ای وطن فروش! مطمئن باش که هیچ اربابی، نوکر خائن را گرامی نخواهد داشت، دیر یا زود، تو نیز چوب ساده لوحی خویش را، خواهی خورد... )).

                                                            ...

به فاصلهء نچندان درازی پس از ... بابک، افشین نیز بفرمان خلیفه، بر دار شد، تا عبرت آید وطن فروشان را، شاید!!!

 

 


نوشته شده توسط مزدک در 28 اسفند 1386 ساعت 01:21
میدان انقلاب! |

 

 

میدان انقلاب!

 

 

داستانی کوتاه از:

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

هنوز چشمهایم به تاریکی سلول عادت نکرده بود که در آهنی روغن نخورده غژی صدا داد و باز شد و شعاع پر نوری، راه خروج را نشان داد. مردی که بر آستانهء در ایستاده بود، گفت: « تهرانی! راه بیافت ». گفتم: « کجا؟ ». گفت: « اینجا سوال نداریم ! راه بیافت، خودت می فهمی ».

...

از راهرو باریکی گذشته و از پلکان به طبقهء دوم رفتیم. در محوطهء نسبتأ پهنی، دو سه تا در بسته بود، که کنار یکی از آنها، یک صندلی سبز رنگ گذاشته بودند. نگهبان یونیفرم پوش، دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت: « بتمرگ!». بعد کلاهش را از سر برداشت و در حالیکه دستی به  کلهء طاس اش می کشید،گفت: « همینجا می شینی تا حاجی صدات کنه! ت نمی خوریها! فهمیدی، صدات هم در نمیاد. به اطراف هم نگاه نمی کنی. دستشوئی و آب خوردن و اینجور چیزها هم نداریم تا بعد از باز جوئی ».

فکر می کنم تقریبأ یکساعتی گذشت. کم کم داشتم خسته می شدم. نه کسی می رفت، نه کسی می آمد. درها هم، همه بسته بودند و صدائی از جائی نمی آمد، جز از طبقهء پائین، که گاهی پچ و پچی بگوش می رسید.

غرق در افکار گوناگون بودم که در اتاق باز شد و مردی حدودأ پنجاه ساله با ریش توپی و صورت آبله رو و شکمی بزرگ و آویزان، که پیراهنی سفید راه راه آنرا می پوشاند، با اشاره دست بداخل اتاق گفت: « برو تو، ببینم! ». رفتم داخل. اتاق نسبتا بزرگی بود، که یک میز آهنی کوچک، در گوشه ای از آن قرار داشت. غیر از یک کمد چوبی رنگ و رو رفته، کنار پنجره، چیز دیگری در اتاق ندیدم. حاج آقا! با اشاره به یک صندلی درب و داغان، که کنار میز بود، گفت: « بیشین اونجا! » و خودش رفت پشت میز و نشست روی یک صندلی چوبی و در حالیکه پوشهء قرمز رنگی را باز می کرد، گفت: « خُب! بنا ل بینیم! ».

 گفتم: « بله؟ ».

 گفت: « مگه کری؟ ».

 - راجع به چی؟

  - راجع به عمهء من! مرتیکه حواست باشه! اینجا رو بهش میگن کمیته! ما اینجا چپق چاق می کنیم. حالیته؟... برای چی گرفتنت؟ 

برای چی گرفتنم؟« با پوزخند »، ببخشید، ولی مثل اینکه شما باید بگین برای چی منو گرفتین؟!

از پشت صندلی بلند شد و میز را دور زد و آمد بالای سرم و صورتش را آورد مستقیم جلوی صورتم و در حالیکه به چشمهایم خیره شده بود، گفت: « بزمجه! مثل اینکه نفهمیدی چی بهت گفتم؟ اینجا فقط جواب میدی! سوال پوال نداریم. برای چی روزنامه می فروختی؟ ».

 پشتش را بمن کرد و به پشت میز برگشت. من در حالیکه سعی می کردم خونسردی ام را حفظ کنم، در دل با خود گفتم: « مادر به خطا! برو دعا کن بیرون نبینمت!... ».

 وقتی نشست سر جایش، دستهایش را زیر چانه زد و تکرار کرد:« خب؟».

 گفتم: « مگه روزنامه فروختن جرمه؟ ».

حاجی لبخندی تمسخر آمیز زد و گفت: « آره! جرمه؟ ».

  - چرا جرمه؟

  - برای اینکه من میگم جرمه!

 - حاجی اینجوری که نمیشه. اگه اینطوری باشه، پس قانون برای چیه؟

 - قانون برای روزنامه های قانونیه!

  - خب، نشریهء « کار» هم قانونیه!

 - نه! غیرقانونیه.

 - چرا حاج آقا! جواز داره!

 - کو؟ کجاست؟ کو جوازش؟

 - دست من که نیست، باید از مدیر مسئولش بخواین.

 - عجب! از مدیر مسئولش بخوام؟ مرتیکه خر! تو که مطمئن نیستی این روزنامه جواز داره یا نداره، برای چی راه افتادی تو خیابونا، می فروشیش؟

  - داره حاجی! من مطمئنم! 

 - تو غلط می کنی، به گور پدرت هم می خندی!

حاجی با عصبانیت، گوشی تلفن روی میز را برداشت و گفت: « مرتضی! بیا بازداشتی رو ببر! ».

 من که درست نفهمیده بودم، بالاخره تکلیفم چه می شود، در حالیکه از صندلی بر می خواستم گفتم: « خب! چی شد حاج آقا؟ ما بریم خونه؟ ».

حاجی پوزخندی زد و همزمان که دستی به سرش می کشید، گفت: « خونه؟ ارواح خیکت! تا جواز روزنامه ای رو که می فروختی، نیاری، از آزادی خبری نیست! ».

 - ای بابا! حاجی منکه جواز ندارم! تازه اگر هم داشتم، وقتی اینجام، چطوری جواز بیارم!

 - من نمی دونم ! برو یک کم آب خنک بخور، بلکه دیگه از این گُه ها نخوری...

شب سختی را پشت سر گذاشتم. دم دمای صبح، هوا خنک شده بود. با اینکه زیر پتوی نازک سربازی، خودم را جمع کرده بودم، ولی باز هم خوابم نمی برد. ادرار هم داشتم، اما وقت دستشوئی نبود. هم سلولی شیره ای ام می گفت:« بعد از صبحونه می برند. اگه خیلی اضطراریه، همین گوشهء سلول یه کاری بکن! ».

،

خلاصه به هر بدبختی بود، شب را پشت سر گذاشتم. بعد از صبحانه و دستشوئی، دوباره در سلول باز شد. اینبار اول رفیق شیره ای ام را بردند. پس از پنج دقیقه، یک سرباز لاغر اندام قد بلند نیمه کوسه، با صدای دو رگه و صورت سبزه، در حالیکه بنظر خواب آلود می آمد، گفت:« تهرانی! ».

 گفتم: « بله! ».

 گفت: « بازجوئی! بدو بینیم ».

 پشت سرم، در سلول را بست و آنرا قفل کرد. بعد به روبرو اشاره کرد که؛ « راه بیافت ».

گفتم:« کجا؟».

 گفت: « همونجای دفعه قبل، دفعهء قبل کجا رفتی؟ حالاهم میری همونجا! بدو بینیم! ».

دوباره از راهرو باریک گذشته و در طبقهء  دوم، کنار همان اتاق دیروزی، روی صندلی نشستم. هنوز سرباز لاغر اندام، که روی اش، د رسمت چپ نوشته بود: « رضا عرب زاده »، چند قدمی دور نشده بود که در اتاق باز شد و یک پیرمرد با موها و ریش کاملأ سپید ( در حالیکه تسبیحی در دست راست داشت و زیر لب چیزی می گفت) گفت: « برو تو بینیم! ».

 رفتم داخل و نشستم سر جای دیروزی! پیر مرد به پشت میز رفت و در حالیکه همان پوشهء دیروزی را باز می کرد، با لهجهء غلیظ ترکی گفت: « من، حاجی رحمانی ام! برای چی گرفتنت؟ منکه احساس کردم این حاجی امروزی، از حاجی دیروزی گزارش نگرفته، گفتم: « ببخشید حاج آقا! دیروز ما واسهء حاجی توضیح دادیم. فکر کنم یه چیزهائی توی پرونده باشه! ».

حاج آقا رحمانی در حالیکه با خشم پوشه را می بست، تسبیح را روی میز کوبید و گفت:« کمونیستی؟ ها؟ یک خواهاری از شما ما بگائیم که توی تاریخ بنویسند! اینجا هر چی ازت می پرسند، قشنگ و تمیز، جواب میدی و گرنه سر و کارت با کرامت الکاتبینه ».

در جایم، کمی جابجا شدم و با لحنی گله آمیز گفتم: « خب حاجی چرا فحش میدی؟ ما که چیزی نگفتیم. تازه مگر آقا نگفته ( درحکومت اسلامی، مارکسیستها آزادند! ).

 حاج آقا رحمانی که انگار یه چیز واقعا عجیب و غریبی شنیده و یا دیده، مثل بمب خنده منفجر شد و در حالیکه از جا بر می خاست که روی لبهء میز بنشیند، دستش را بطرفم گرفت و گفت: « شما  کس خل ها هم باور کردین، ها؟ مرد حسابی، اصلأ ما انقلاب کردیم که ریشه کفر رو توی این مملکت بخشکونیم، اونوقت تو صحبت از آزادی مارکسیستها می کنی؟ ».

- ولی حاج آقا، من نگفتم، آقای گفته!

 - امام این حرفها رو برای خبرنگارای خارجی گفته، نه برای بچه مسلمونا! خب، حالا بگو ببینیم، برای چی « کار» می فروختی؟

 - اشکالی داره حاج آقا؟

- آره، اشکال داره، جرمه!

 - اما حاجی، مجوز داره. دیروز هم به حاج آقا گفتم!

- کو، کجاست؟

- چی کجاست حاج آقا؟

 - مجوز! مگه نمیگی مجوز داره؟

 - داره حاجی، ولی من فقط فروشنده ام. مگه شما از دکه دارها، جواز روزنامه های کیهان و اطلاعات رو میخواین؟

،

حاجی به پشت میز برگشت و گوشی تلفن رو برداشت و گفت: « رضا! بیا این یارو رو ببر! » بعد رو کرد به من و گفت:« نه! تو مثل اینکه حالیت نیست، توی این مملکت چه اتفاقی افتاده. اما ما حالیتون می کنیم. همین روزهاست که چپق همتون رو چاق کنیم! اینجا مملکت امام زمانه! کمونیست و لیبرال و فلان و فلان نداریم. می ری توی سلول. اونقدر میمونی، تا بدنت کرم بذاره!... برای من روزنامهء کمونیستی می فروشه! اونهم تو مملکتی که انقلاب اسلامی شده... هه!! ».

،

شب، غذا، عدس پلو بود. یعنی روز بعد  فهمیدم که غذای شب گذشته، عدس پلو بوده، چون آنشب من، دو تا کوکو سیب زمینی خیلی ضایع! با نان بیات خوردم و رفیقم، نان و پنیر  سبزی گیرش آمد. نگو نگهبان، غذای من و هم سلولی ام را خورده و بجایش، غذای خودش و رفیق اش را به ما داده!

آنشب هم مثل شب قبل گذشت. تمام بدنم درد می کرد. فکر کنم سرما خورده بودم. صبحانه هم فقط یک لیوان چای گیرمان آمد، چون نگهبان گفت که کسی نبوده است  برود نان بخرد!

بعد از دستشوئی، من و هم سلولی ام را مجددأ فرستادند باز جوئی. من رفتم همان جائی که روزهای قبل رفته بودم...

 تقریبأ یک نیم ساعتی روی صندلی نشستم. از طبقهء پائین، صدای دو نفر می آمد که انگار برای هم لطیفه تعریف می کردند. گوشم را تیز کرده و حرفهایشان را می شنیدم. لبخندی بر روی لبانم بود که دراتاق باز شد. تا آمدم خودم را جمع و جور کنم، دیدم یک آدم کله گنده با ریش پرپشت و سبیل های از بنا گوش در رفته، در حالیکه یک شلوار گشاد سبز زیتونی و پوتین به پا دارد، روبرویم ایستاده است. با چشمهای درشتش، چند لحظه ای زل زد به من. بعد گفت:« ها؟ خوش می گذره، نه؟ برو تو بینیم! ».

 رفتم داخل اتاق، تعداد زیادی کتاب و روزنامه که آورده و کنار میز و روی زمین چیده بودند، توجه ام را جلب کرد. احتمالأ شب گذشته، از بچه های دستگیر شده گرفته بودند. ولی خودشان کجا بودند؟...

 در فکر بودم که صدای بم و نخراشیدهء بازجوی جدید، چرتم را پاره کرد:« ها؟ تعریف کن! ». در حالیکه حواسم رفته بود به ده ... دوازده تا نشریه کار، که ازم گرفته و اکنون کنار کتابها بودند، نگاهم را بطرف وی برگرداندم و گفتم: « راجع به چی حاجی؟ ».

 بازجو در حال ورق زدن چیزهائی که در پرونده ام بود، گفت: « راجع به چی؟ راجع به دواهائی که برای کردهای ضد انقلاب فرستادی! ».

-  دوا؟ کرد؟ چی میگی حاجی؟ دوای چی؟ کدوم کرد؟

 بازجو از پشت میزش بیرون آمد و یکی از کتابهای روی زمین

، که علامت داس و چکش، به رنگ قرمز، رویش بود را، برداشت و شروع به تورق کرد ودر همانحال بسوی من گام زد و گفت: « یعنی تو راجع به کردستان هیچی نمیدونی؟».

- چی مثلأ حاجی؟

 - من حاجی نیستم! اینقدر حاجی حاجی نکن! به من میگن « برادر مرادی » این اولندش! دویومندش، اینجا اسمش کمیته ست! حتمأ میدونی یعنی چی؟ سیومندش، خوب حواست رو جمع کن. تو سابقه داری! اگه بخوای راه نیای، می فرستمت اونجا که عرب  ِنی  می اندازه! حتما اسم اوین بگوش ات خورده؟

 - برادر مرادی! من داشتم روزنامه می فروختم، کار دیگه ای هم نکردم. درهمهء عمرم یکبار هم به کردستان نرفته ام.

-  من نگفتم رفتی! گفتم دوا فرستادی!

- حاجی..! ببخشید برادر، مگه من داروخانه دارم که  دوا بفرستم جائی...

 حاجی سکوت کرد و رفت نشست بر صندلی پشت میزش و چند لحظه ای ظاهرا داشت کتاب می خواند. منهم منتظر بودم که ببینم چه عکس العملی نشان می دهد که بیکباره کتابی را که در دستش داشت، بطرفم پرت کرد ( من جاخالی دادم و کتاب افتاد وسط اتاق ) بعد نعره کشید  که: « آشغال عوضی منو مسخره می کنی؟ ».

 - نه، جون حاجی، ببخشید، برادر!

- جون عمه ت! .. بگو ببینم تا حالا تعهد دادی!

 - تعهد چیه حاجی؟... ببخشید برادر مرادی!

 - تعهد، یعنی اینکه یه کاغذ بنویسی که دیگه فعالیت سیاسی نکنی و اگر کردی و دستگیر شدی هر چی دیدی، از چشم خودت دیدی!  حاضری تعهد بدی و گورتو گم کنی!

 - آره حاجی! یعنی برادر! چرا نه! ما که کاری نکردیم!

 - خوبه! پس بیشین تا من بیام.

***

بازجو مرادی از اتاق رفت بیرون و در را کوبید بهم! من ماندم و اتاق خالی و خوشحالی از اینکه قضیه بخیر گذشته... که یکدفعه چشمم  دوباره افتاد به نشریاتی که ازم گرفته بودند. فکری مثل برق از سرم گذشت. از جا بلند شدم و درحالیکه نگاهم به در اتاق بود، نشریات را برداشتم. بلیزم را دادم بالا. روزنامه ها را تا نیمه کردم توی شلوارم و بلیز را دادم رویش. چون خیلی لاغر بودم، بر جستگی روزنامه ها دیده نمی شد. کمی هم شکمم را دادم تو و صاف نشستم سر جایم!

 برادر مرادی، بعد از پنج دقیقه آمد داخل و یک ورقه، که شکل پرسشنامه استخدامی بود را گذاشت جلویم و گفت: « پرش کن و پائین اون رو هم تاریخ بزن و امضاء کن... ».

*

همه کارها بخوبی و خوشی! تمام شد و من با یک تعهد، مبنی بر عدم فعالیت سیاسی، آزاد شدم. وقتی آمدم بیرون، دیگر تقریبأ سر ظهر بود. زنگ زدم به خانهء رفیق هم حوزه ای ام و خبر سلامتی و آزادی ام را دادم و رفتم ساندویچی سر میدان انقلاب. قرار شد رفیقم هم بیاید آنجا تا بقیه روزنامه ها را بفروشیم...

بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

www.tasvireerfani.blogfa.com

 

 

 

***

 

 

 


نوشته شده توسط مزدک در 28 اسفند 1386 ساعت 01:15
اردبیل، سی و دو درجه زیر صفر! |

اردبیل، سی و دو درجه زیر صفر!

 

داستان کوتاه از:

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

- برو بیرون!

 

- خواهش می کنم!

 

- گفتم برو بیرون!

- ترا به خدا، هوا سرده! رحم کن. آخه کجا برم اینوقت شب؟

- برو تا همینجا خفه ات نکردم!

                                                         ...

 

دختران قد و نیم قد سکینه، در حالیکه پابرهنه بر روی برف و در حیاط ایستاده بودند و اشک می ریختند، گوشهء پیراهن پدر چهارشانهء قوی هیکل خود را می کشیدند و به او التماس می کردند که مادرشان را از خانه بیرون نکند!

 سکینه بشدت می لرزید و دندانهایش بهم می خورد. تمامی برف روی دیوار، یکپارچه یخ زده بود. ساعتی قبل، هواشناسی اعلام کرده بود که برودت هوا به بیست و پنج درجه زیر صفر رسیده  است و احتمالأ به سی و دو درجه زیر صفر نیز خواهد رسید  و از شهروندان خواسته بود که از سفرها و رفت و آمد غیر ضروری در سطح شهر بپرهیزند، بخصوص پیرها و کودکان.

 سکینه به پای یاشار افتاد و در حالیکه بشدت می گریست، با صدائی نازک گفت: « آخه آدم، زنشو بخاطر پیدا شدن یک سنگ ریزه توی آش، از خونه بیرون می کنه؟  در طی بیست سال زندگی، کی این اتفاق افتاده بود؟ ببخشید! من اشتباه کردم، نخود را دادم به بچه پاک کنه! ببخشید! غلط کردم! گُه خوردم! ترا به خدا، به سید الشهدا! رحم کن! از سرما می میرم... نگذار بچه ها بی مادر بشن !...

...

یاشار، با دست چپ، گردن سکینه را گرفت و دست راستش را زیر ران او انداخت و از زمین بلندش کرد و همچون یک گونی سیب زمینی، وی را از در حیاط به بیرون و بر کف کوچهء یخ زده از آب و گل و برف، پرتاب کرد.

 جیغ سکینه، همراه با بچه ها، به هوا خاست. در آهنی حیاط،، محکم به هم کوبیده شد. چند همسایه، از طبقهء دوم مشرف به خانهء یاشار و از پشت پرده، یواشکی مشغول تماشا بودند. یاشار نگاهی غضبناک به آنها انداخت. پرده ها کشیده شدند. یاشار، بسوی بچه ها برگشت و با پس گردنی و مشت و لگد، آنها را به اتاق و بر سر سفره برگرداند...

                                                   *

 یاشار پسر می خواست، ولی سکینه برای او سه  دختر آورده بود. یاشار، در جوانی، عاشق دختر همسایه شده بود و می خواست با او ازدواج کند، اما پدر و مادرش وی را مجبور کرده بودند با دختر دائی اش، یعنی سکینه ازدواج کند. سکینه، درس خوانده بود و اعتقادات مذهبی اش محکم نبود، اما یاشار سواد نداشت و سخت معتقد و متعصب در مسائل مذهبی بود. سکینه آرزویش این بود که روزی بتواند در سواحل مازندران شنا کند!  اما آرزوی یاشار این بود که پای پیاده به کربلا برود...

 اینها، افکاری بود که در سر سکینه می چرخید، آنهنگام که در کوچه و کنار تیر چراغ برق، ایستاده بود، بلکه یاشار، از کرده اش پشیمان شود و او را به خانه باز گرداند.

در ناحیهء کمرش، شدیدأ احساس درد می کرد. خودش را در چادر سیاه پیچیده بود و با گوشهء آن، اشکهایش را از گونه ها می زدود...

در ِ خانهء همسایه باز شد. پیرزنی در آستانهء در ظاهر شد و در حالیکه بداخل خانه اشاره می کرد، گفت: « بیا تو سکینه خانم، هوا خیلی سرده، یخ می زنی، خدا ذلیل اش کنه این مرد رو که اینقدر تو رو اذیت می کنه! بیا تو دخترم... ».

 سکینه در همانحال که تلاش می کرد لبخندی بر لبان داشته باشد، خجلتزده گفت: « خیلی ممنون آذر خانم. چیزی نیست. من عادت  دارم. شما بفرمائید داخل، سرما می خورید، به آقاتون سلام برسونید. اونهم الان میاد در رو باز می کنه... ».

چی میگی دختر؟ تعارف نکن! یخ میزنی! بیا تو. عسگر آقا هم مثل پدر شماست. امشب رو اینجا بمون، فردا هر جا دلت خواست برو.

-                       خیلی ممنون آذرخانم، ولی خوبیت نداره، بهتره من همینجا وایسم. الان میاد در رو باز میکنه، شما نگران نباشین.

-                       پیرزن، در حالیکه عصبانی و ناراحت بنظرمی رسید، با حالت قهر بداخل خانه اش برگشت و در همانحال گفت: « هر جور صلاح میدونی! به هر حال خونهء  خودته. اگه پشیمون شدی، کافیه در بزنی، من، حالا حالاها نمی خوابم

-                                       ...

نیم ساعتی گذشت، خبری نشد. یاشار در را نگشود. کوچه خلوت بود. رفت و آمدی نبود. چراغ خانه ها یکی یکی خاموش می شدند. ذرات یخ زدهء بخار، همچون خرده شیشه، در هوا، به اینسو و آنسوی می رفتند. طول کوچه، از همیشه، بیشتر بنظر می رسید. سکینه می دید که بقال سرکوچه نیز در حال جمع کردن بساط  خود است ... دست و پایش کرخت شده بود. تلاش می کرد در جا، تکانی به خود بدهد و دستها را بهم بمالد، بلکه خون جریان پیدا کند. احساس می کرد، آب بینی اش یخزده و او فقط قادر است از طریق دهان ( که اکنون جلویش را با چادر گرفته بود) نفس بکشد. برای لحظه ای بفکرش رسید، بخانهء یکی از اقوام برود، اما خیلی زود نظرش عوض شد، چرا که با خود اندیشید، ممکن است او را سوال پیچ کنند و ... شاید هم بهتر است فعلأ کسی از اختلافات خانوادگی وی آگاه نشود، هر چند کم و بیش، همهء بستگان، چیزی می دانستند...

 پس چه باید می کرد؟ در همین فکر بود که با خود گفت:« بهتر است راه بروم، بهتر از اینستکه یک جا بیایستم». با شناختی که از یاشار داشت، می دانست که او در را نخواهد گشود. پس راه افتاد. از کوچه خارج شد. صدای سگها ی ولگرد، از دور، بگوش می رسید. کوچه ها و خیابانها را پشت سر گذاشت. به بزرگراه رسید. از کنار پیاده رو و در تاریکی راه می رفت تا کسی وی را نبیند. از این بیم داشت که مامورین گشت انتظامی، وی را دیده و گمان برند که زن ولگرد و یا معتاد و خراب است.

 به راه خود ادامه داد. اکنون، بجز دست و پا و بینی و گوش، در بقیهء بدن، احساس گرما می کرد. سرعت خود را بیشتر کرد و بی اعتنا به خودروهای در حال عبور، از عرض عریض خیابان گذشت و به گوشهء تاریک پل آهنی عابر پیاده که بر روی بزرگراه زده بودند، پناه برد. در آنجا از برف انبوه، خبری نبود، اما همه چیز یخزده بود. به دیوارهء پله های پل تکیه داد و خود را تا جای ممکن، جمع و جور کرد و چادر را روی صورتش گرفت. به فکر فرو رفت؛ چه کند؟ امشب را چگونه بگذراند؟ بچه ها اکنون چه می کنند؟ آیا یاشار پشمان خواهد شد؟ پرسشهای گوناگون بسرعت از ذهنش می گذشتند و مجالی برای یافتن پاسخ به او نمی  دادند... بغیر از صدای گاهگاهی خودروها و سگهای ولگرد، چیزی شنیده نمی شد. آسمان، پر از ستاره بود و زمین، پر از سیاهی و یخ ...

احساس می کرد که نمی تواند جابجا شود. پائین بدنش سنگین شده بود. چادر آغشته به بخار یخزده دهان، از دستش جدا نمی شد... با خود  می اندیشید: « مگر من چه گناهی کرده ام که زن شده ام؟».

...

ساعت پنج صبح بود. خودروی جمع آوری زباله، کنار پل عابر پیاده ایستاده بود. مردی جوان، با صورتی سرخ و گل انداخته، در حال گفتگو با تلفن همراهش بود: « آها، آره! فکر کنم یخ زده! مثل یک تکه چوب افتاده اینجا! دهنش باز مونده، فکر کنم کارش از آمبولانس گذشته، زنگ بزنید پزشکی قانونی. ما ادامه میدهیم، باید زباله ها را جمع کنیم... ».

                                21-11-86

www.adabeerfani.blogfa.com

 


نوشته شده توسط مزدک در 22 اسفند 1386 ساعت 03:02
ببر مازندران! |

ببر مازندران !

 

فرهاد عرفانی – مزدک

 

 

مرد مازندرانی، با قامتی افراشته، همچون کوهی باشکوه، در میانهء سرسرا ایستاده بود و سعد ابن هاشم، فرماندهء عرب، با قامتی کوته و شکمی فربه، در حالیکه چنگال به ریش بلندش فرو برده، بفکر فرورفته بود، دور تا دور اسیر دست  بسته و پای در زنجیر، آرام، گام بر می داشت و می چرخید...

 

از بیرون قصر شاهی، که اینک مقر فرماندهی تازیان شده بود، صدای تازیانه و نالهء کسی بگوش می رسید. باران، نغمهء پائیزه داشت و زمین، دهن درهء خواب می کشید. سعدابن هاشم، دستش را به کمر زده، رئیس گروهی که ببرک ( اسیر مازندرانی )، را به اسارت گرفته بود، به پیش خواند.

 

مرد زره پوش لاغر اندام متوسط القامه ای که لبهای سبزهء ی داشت، در حالیکه با دست راست خود، محکم، دستهء شمشیرش را گرفته بود، در برابر سعد ابن هاشم زانو زد و گفت: (( بگوشم برادر! )). سعد بن هاشم ( با اشاره به اسیر ) گفت: (( خیلی مقاومت کرد؟ )) .

 

عمر بن سعد ( رئیس گروه ) گفت: (( آری برادر ! متأسفانه، تنی چند از برادران را به شهادت رساند )).

دقیقأ چند نفر؟

دقیقأ هشت نفر! دو نفر هم زخمی هستند.

 خون به چهرهء هاشم دوید و تکرار کرد: (( هشت نفر؟ احمقها! شما ایستادید تا وی هشت تن از سربازان رشید ما را بقتل برساند؟ )).

 

لبخندی بر لبان خون آلود ببرک نشسته بود.

 

عمرابن سعد، در حالیکه پلکهایش می لرزید، گفت: (( برادر! او را اینگونه مبین، همچون ببری تیز چنگال است.  او شمشیری به کف داشت که دو سرباز عرب، آنرا بسختی توانند به دست گرفت. جنگجوی بسیار قابلی ست! اگر در لشکر اسلام چنین سربازانی می رزمیدند، یقین بدانید که روم، اینک در زیر سم اسبان ما بود! )).

 

سعدابن هاشم از خشم، منفجر شد و در حالیکه دستهایش بطرف آسمان بود، فریاد کشید: (( چه می گوئی ابله! آنچه ما را به پیش می برد، البته که نیروی ایمان ماست، نه زور بازویمان. تو ضعف خویش را در سایهء قدرت این مردک، می خواهی پنهان کنی. پس چه می گفتی که پنجهزار سوار در اختیارت گذارم، تا خاک بلخ را به توبره کشی؟ این بود آن شهامت و شجاعت؟ تو از پس یک روستائی شمشیر به دست، نتوانسته ای بر آئی و او هشت نفر را به شهادت رسانده است. شرم آور است ! حال، بگوی ببینم، آیا اعتراف کرده است؟ محل اختفای یارانش را لو داده است یا خیر ؟ )).

 

عمرابن سعد، در حالیکه با دست چپ اشاره می کرد تا سربازانش از قصر بیرون روند، گفت: (( متأسفانه خیر برادر! کام از کام نگشود، گرچه از شام تا سحر در زیر تازیانه بود. بسیار سر سخت است... )).

 

سعدابن هاشم، لبخندی زد و چشم در چشم اسیر خود دوخت و دست بر دست سائید و گفت: (( عجب! که سر سخت است؟  حال خواهیم دید ... چنان نرم اش خواهیم کرد که تواند سگان وحشی را خوراکی لذیذ شود... )).

 

فضای قصر از قهقهه اش انباشته شد. باران، شدت گرفته بود. دیگر، صدای تازیانه نمی آمد، اما ناله هائی سوزناک، تو گوئی از مکانی دور بگوش می رسید.

 

سعدابن هاشم، روی به عمر گرداند و گفت: (( زن و فرزند چه؟ پد رو مادر چه؟ آنها کجایند؟ آیا بستگانی هم دارد؟ آیا ایشان نیز، در اسارتند؟ )).

 

عمرابن سعد، با خوشحالی گفت: (( آری برادر! آری! همسر و یک دختر و یک پسر نوجوان و یک پیرمرد را در کلبه اش یافته ایم، که همگی را در طویله به زنجیر کرده ایم )).

 

سعد ابن هاشم، به آرامی گام می زد و در اندیشه بود. عمرابن سعد نیز درانتظار، تا فرمانده را چه فرمان آید؟

 

 ببرک، دل نگران می نمود. به پدر و خانوادهء خویش می اندیشید؛ (( آیا ایشان را، راه نجاتی خواهد بود؟ )) .

 

سعد ابن هاشم لحظه ای ایستاد و سر به عمر بگرداند و او را چنین گفت: (( بریزید خون زن و فرزند و پیر او را، که با ارزش ترین اعمال د رنزد الله، جهاد در راه او و ریختن خون کفار است... )).

 

ببرک را نعره ای بر آمد که چهار ستو ن قصر بدان لرزید. با تمام قدرت تلاش نمود تا زنجیر بگسلد. چشمانش، آتشفشانی را می نمود که درآستانهء فوران است، با اینکه پای در زنجیر داشت و دستانش بسته بود، چهار سربازعرب، بسویش شتافته، با شمشیرهای عریان، به دور او حلقه زدند.

 

سعد ابن هاشم، گامی به پس برداشت و عمر را خطاب کرد که: (( یا نه! بگذارید بیاندیشد، شاید بخاطر نجات بستگان، حاضر به اعتراف شد ( با چشمک به عمر! ).

 

 وی را نیز به بند کنید تا اسباب تعزیر ( در اینجا – شکنجه ) فراهم آید، به جهت اعتراف، اما در مکانی دور از بستگان. سربازان را نیز به قلعه بخوانید. بیم است که یاران این خبیث، د راندیشهء رهائی اش باشند. طبری را زور بازو بسیار است، اما بیش از آن، حیله و مکر و عقل است، همچون سایر اعاجم. از جثهء ایشان مهراسید، از عقل ایشان بیم دارید، که توانند حیله  در کار کنند و سربازان خلیفه را به دردسر اندازند )).

 

 عمرابن سعد، زانو زده و سپس برخاست و همراه با اسیر و سربازان، سرسرای را ترک گفت...

 

 پس! شام گشت و شب، چونان آهنگ هراس، زخمه ای گشت، دلهای متجاوزان را، تا نیارامند و پاس بدارند قلعه را، از بیم ببرهای زخمی سرزمین سبز!

 

سحرگاهان، که تیغ زرین آفتاب، از فراز دماوند، ء سیاهی را می درید، عمرابن سعد به اتاق خواب سعد ابن هاشم شد، تا وی را خبر از خطری نزدیک دهد. پس، سعد ابن هاشم، سراسیمه از بستر بخاست و چشمان بمالید و سردسته سربازان را بپرسید که؛ از چه چنین بی پروا خواب را بر وی حرام کرده است؟

 

عمر سخن را دراند که: (( ای هاشم! هیچ چشمی به خواب نشد، تا خورشید بر آمد، که کاش نمی آمد! برخیز و از پنجره قصر بنگر، تا ببرهای زخمی را به چشم ببینی که چگونه حصار را در بر گرفته اند، آنگونه که گر یاری نرسد ما را، بیم هلاک گشتن همگی می رود )).

 

هاشم، حیران و هراسان، به کنار پنجره شد، پس دیدگان تنگ کرد تا تشعشع آفتاب نیازاردش، آنگاه دامنهء عشق را نگریست، که عشاق را پناه امن داده اند، با سپرهای سیمین و نیزه هائی که همچون سپیدار، به نظم آمده اند! پس، عمر را با دست لرزان خطاب قرار داد که: (( نمی فهمم؟ چگونه؟ چگونه بدین سرعت، خویش را به قصر شاهی رسانده اند، در حالیکه سپاهیان ما، تا اعماق جنگل، ایشان را پس رانده بودند؟

 تعجیل کن عمر! تعجیل کن! پیکی بفرست، ببین چه می خواهند؟ حیله کن عمر! فریب! دروغ! سیاست! هر چه می توانی بکار بند، بلکه ایشان را دور سازی، حتی برای ساعاتی، تا توانیم پیکی را روانه کنیم به جهت تقویت موقعیت خویش و کمک بخواهیم از سپاه (( بار فروش )) بشتاب! بشتاب! )).

 

                                 ،

 

عمر برفت و بازگشت پس از ساعتی چند، آنگاه چنین گفت هاشم را که: (( عمرت دراز باد هاشم! ایشان را خواسته نیست جز رهائی فرمانده شان، که نباشد جز ببرک ! )).

هاشم، متعجب پرسید: (( ببرک ؟ گفتی ببرک؟ یعنی این مردک، فرمانده ایشان است؟ ای داد! چه کردی با اهل و عیال وی؟ عمر، چه کردی؟ )).

 

عمر در حالیکه لبانش می لرزید، پاسخ داد: (( هیچ! آنچه کردیم که تو بفرمودی، شبانه همه را سر بریدیم، و جگر، به گرگها دادیم... )).

 

سعدابن هاشم، در حالیکه بسوی عمر می رفت، دستانش را بسوی صورت وی گرفت و گفت: (( چه کردی؟ چه کردی عمر؟ ... باشد! باشد! مهم نیست! رها کن ببرک را، اما وی را هیچ مگوی، ز سرنوشت زن و فرزندان...، برو! برو و کار را تمام کن! )).

 

                                      ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

خورشید، پهنهء آسمان را در نوردیده بود، و اینک آفتاب ، همچون چتری درخشان از نور و گرما، بر سر سرزمین کوههای سبز و دشتهای زرین، سایه افکنده بود!

 

ببرک ، اگر چه خسته بود، اما راست اراده و مصمم می نمود، د ر بین یاران ِ بازیافته.

 

اگرچه دشمن، پنهان نمود فاجعه را، تا از آتش خشم وی در امان ماند، اما رزمندگان ببرک، که همه چیز را از پیش، زیر نظر داشتند، راز پنهان آشکار نموده ... و ببرک را  (( عمرت دراز باد! )) گفتند...

 

 قصر شاهی، در محاصرهء رزمندگان و ببرهای مازندران بود. ببرک، به مشورت با یاران خویش نشست. نتیجه آن شد که پیکی به قصر فرستاده شود، تا هاشم را بگوید که: (( سلاح بر زمین گذارید و تسلیم شوید. تنها آنانی محاکمه خواهند شد که در قتل خانوادهء ببرک و کشتار اهالی روستای کیاکلا  نقش داشته اند، بقیه آزادند تا خاک ایران را ترک گفته، به صحرای عرب باز گردند! )).

                                   ،

در درون قصر اما، با دریافت نامه، غوغائی بر پا شد . هاشم مستأصل بود و فرماندهانش نگران تر از وی و بلاتکلیف.

 

 هاشم که به رسیدن کمک از (( بار فروش )) دل بسته بود، دستور داد پیک را چنین پاسخ ببرد: (( ما میهمان شما هستیم ! اینست رسم میهمان نوازی؟ ما جز به ایجاد عدل شمشیر نزده ایم و این البته حکم خداوندی ست ! می دانم که خطاهائی صورت پذیرفته، من خود خاطیان و متعرضین به خانوادهء ببرک را مجازات خواهم نمود. پس آرام شده و از قصر دور شوید، که در غیر اینصورت، بیم مجازات می رود شما را، از جانب سپاهیان  اسلام. بیاندیشید! تعجیلی در پاسخ نیست !! )).

 

پیک، پیام بگرفت و بازگشت.

 

... پس ببرک به اندیشه شد و پس از گفتگو با یاران، پیامی به طومار کرد و به پیکان ببست و خود در کمان نهاد و سوی قصر به پرواز در آورد که: (( ای روباه! ترا دین و الله ، البته که بهانه ای بیش نیست. سالهاست که تازیان بدین سرزمین شده اند و جز خون و ویرانی، بر جای ننهاده اند . میهمان، با سپر و تیغ، به میهمانی نمی آید! ایران، خانهء مهر است، اگر حرمت خود نگهدارید و مردمان را نیازارید، لیک آنگه که شمشیر ز روی می بندید، ایران، جهنمی است سوزان، که پلشتی ها را، البته در خویش می سوزاند و خاکستر می کند!

 تا غروب آفتاب، شما را فرصت است. پس آنگه که خورشید  فرو شود، طومار عمر متجاوزان و بیگانگان نیز بسته خواهد شد و بین ما و دشمنان  این سرزمین، تنها تیغ و خشم و خون، حکم خواهد راند! )) .

                                      ،

 ... و آفتاب! البته فرو شد و از قصر، کسی برون نشد . پس با نخستین بر آمدن سوسوی چراغ در گوشهء سقف واژگون، ستارهء بخت تازیان نیز فرو شد، تا ماه بیاراید به نور خویش، سیمای رنگ پریدهء متجاوزان را، در زیر باران پیکانهای شعله ور، که قصر را به میهمانی  آتش و آواز شمشیرهای آبدیده فرا می خواندند.

 

 فرمان، کوتاه می نمود، پس، رزمندگان ببرک تا سپیده، قصر را از خون و پلشتی روفتند و درفش خورشید را بر فراز برجک برافراشتند.

                                 

 ...

 

آنگاه، ز ببرک چنین فرمان آمد که: (( جسد هاشم را، البته با همان لباس رزم، بر دروازهء قصر بیاویزید، تا تازیانی که ز ( بار فروش ) می آیند، به چشم ببینند، سرانجام کسی را که با لباس خصم بدین سرزمین وارد شود ! )) .

                                       ...

 

 فرمان ببرک اجرا شد و ببرهای سرزمین سبز ، همزمان با خروش آفتاب، به سوی دریای مازندران، به خروش آمدند، تا هم آواز با ترانهء موج، به اوج نشینند و، آهنگ شادمانی خوانند، پیروزی بر اهریمن بد خو را ...

                                              

                                    بیستم آذرماه 1386

 


نوشته شده توسط مزدک در 6 بهمن 1386 ساعت 03:55
غروب آخرین سپیده |

غروبِ آخرین سپیده

 

داستان قتل عین القضات همدانی

 

 

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

... برخیز مردک!

سر نگهبان، با قدی بلند، ای ستبر، ریشی انبوه، و شمشیری آخته، در چهارچوب در ایستاده بود و چشم در چشم عین القضات، دوخته بود.

 عین القضات، با سر و روئی آشفته، گیسوانی درهم، جامه ای پاره و آلوده  در سرگین چهارپایان و چهره ای و دست و پائی پوشیده از خون خشکیده و گرفتار در غل و زنجیر، آنچنان به گرسنگی و تشنگی گرفتار بود، که توانی برای برخاستن نداشت. پس خطاب به نگهبان با صدائی ضعیف گفت: (( کمی آبم دهید! )).

 سر نگهبان به راهرو رفت و با پیاله ای آب بازگشت.

 عین القضات تا قطرهء آخر، نوشید. جانی گرفت. نگهبان پیاله برگرفت و به گوشه ای پرتاب کرد. دست بر زیر بغل عین القضات زد و از زمین بلندش کرد. عین القضات، بر پا ایستاد و زنجیر را که چون سوهان، زخم کهنهء مچ پا را می آزرد، بدنبال خویش، کشید.

 سر نگهبان، راه دراز راهرو را در پیش گرفت. رقص شعلهء مشعلها، بر چهره و چشمهای عین القضات، می لغزید.

 سرنگهبان به عقب، روی برگرداند. از بیرون، هیاهوی گنگ مردمان، به گوش می رسید... ؛

- هان! مردک! راست گوی! اکنون که فرشتهء ... را در آغوش می بینی، به چه می اندیشی؟

- فرشتهء ...!

- آری ...! می هراسی، نه؟

- هراس! از چه؟ اگر پیش از تولد، از برای تولد، مرا شادمانی بود، اینک مرا برای ...، نیز، هراسی هست!

- بزرگ می گوئی مردک ! پیش از تولد، تو نبودی، اما اینک هستی!

- و پس از ... نیز نخواهم بود، که هراسی ام باشد.

- ها!ها!ها! پس اعتراف می کنی به کفر! قاضی، راست می گفت که تو معاد و جهان  آخرت را دروغ و پندار می پنداری!

                                               ***

 

دونگهبان مسلح، در کوچک دروازهء قلعهء رو به میدان را گشودند. سر نگهبان، گام به میدان نهاد و عین القضات از پی او. کسبهء دورادور میدان، در برابر مغازه هاشان ایستاده بودند. گوئی شب را هیچکس در شهر، نیارمیده بود. سحرگاه بود و شعاع آفتاب نو، بر بام شهر خاموشان، نرم نرمک می لغزید.

 پیر و جوان و کودک، زن و مرد، گوش در گوش، پشت به پشت، میدان بزرگ شهر را ، پوشانده بودند. در میانهء میدان، طناب دارِ رها از تیرک علم شده، با نسیم صبحگاهی ، آرام و در انتظار، می رقصید.

 

                                                ***

قاضی القضات، روحانی برجسته، فقیه عالیقدر دستگاه حکومت، مفتی اعظم، محمد ابن عبداله مکی، با عبائی سپید و دستاری سیاه، در حالیکه طومار حکم حکومتی، مبتنی بر فتوای علمای اعظم را در دست می فشرد، با چشمانی غضبناک و خیره، در میان چهار نگهبان سرخ پوش شولا به دوش، ایستاده، انتظار می کشید.

 با ورود عین القضات همدانی، مردمان کنار کشیده، راه گشودند. پچ پچی در گرفت و چشمها در چشمهای عین القضات چرخید.

 سر نگهبان به عقب باز گشت. دست بر شانهء عین القضات نهاد  و او را به سوی طناب دار کشید. قاضی القضات، دست به سوی سر نگهبان دراز کرده، خطاب به وی چنین گفت: (( صبر کن! علما، عدالت را در حق او ( عین القضات ) تمام کرده اند. او فرصت دارد، پیش از ...، از خویش دفاع کند. من نیز، خود، سوالاتی از او دارم. مردم نیز آزادند که نظر دهند. ما می خواهیم به این کافر نشان دهیم که اسلام تا چه حد حقوق انسان را ارج می نهد. بگذار این کافر بفهمد که صدور این حکم، نه از روی بغض، که از سر اجرای عدالت الهی ست )).

مردم، آرام شدند. سر نگهبان، دست از شانهء عین القضات برکشید. دژخیم از طناب دار فاصله گرفت. قاضی القضات ، گامی بسوی عین القضات برداشت. عین القضات ، با حالی نزار ، چشمانی بی فروغ و روئی زرد ، ایستاده ، چشم به اطراف می چرخاند.

قاضی القضات به سخن آمد که: (( هان! ای جوان خام ! کجاست آنهمه مهمل بافی ، که بنام فلسفه و عشق ، در اذهان خام می انباشتی ؟ آیا هیچ نیاندیشیدی که وقتی کلام خداوندی را به زائدهء فلسفه می آرائی ، شرک روا داشته ای ، در آنچه کامل و تمام است ؟ )).

- عین القضات را لبان خشک ، لبخندی نشست . پس دست به سوی خورشید برگرفت و چنین آغازید : (( خورشید را چه حاجت واسطه است . حتی کوران نیز ، از گرمایش ، پی به وجودش می برند. اگر خدائی ست که جهان به ارادهء خویش می سراید ، نیازش نه به بوزینه هائی چون تو است ، نه رسولی که اوهام قبیله ای اش را کلام وحی خواند! )).

جمعیت را همهمه فراگرفت. سرنگهبان ، شمشیر از نیام برکشید و با چشم از قاضی القضات رخصت خواست تا در آن ، سر از بدن عین القضات جدا کند. جمعی از ملایان حاضر در کنارهء میدان ، با خشم فریاد کشیدند: (( تحمل نکنید! خونش بریزید ، که جایگاهتان ، صدر بهشت باد )). کودکانی که دست به دامان مادر داشتند ، با دهان باز و چشمان وحشت زده ، حیران در آشوب میدان ، مضطرب و پریشان ، می نگریستند.

قاضی القضات ، دست راست را به آسمان بلند کرد و گفت: (( آرام باشید ! آرام! ما ، شما مردمان را بدین مکان فراخواندیم ، تا خود با چشمان خود ببینید و با گوشهایتان بشنوید ، که حافظان بیضه اسلام ، جز به عدل نگویند و جز به عدالت حکم نکنند. اینک خود شاهدید ، کفر را و ارتداد را . اما! ما به او فرصت خواهیم داد ، تا بگوید و خود را رسوا سازد ، تا نگویند دشمنان دین خدا ، که حکم بر ستم رفت ، بنده ای را )).

عین القضات ، قد راست کرده ، سر به اطراف گردانیده و روی به مردمان چنین گفت : (( آیا شما را از من زیانی رسیده است؟ آیا به مال و تان تجاوز کرده ام ؟ آیا در میان شما کسی هست که از من جز مهربانی و روی خوش دیده باشد؟ آیا دستان من به خون بیگناهی آلوده است ؟ آیا در میان شما کسی هست که از من جز سخن راست و نیکو ، چیزی شنیده باشد؟ بیاندیشید مردمان! انسان را ملاک قضاوت ، اعمال اوست. آیا در اعمال من ، ذره ای از آنچه گناهش می پندارید ، یافته اید ؟

 این شما و این خدایتان! جز این است که می فرماید ، شما را اشرف مخلوقات قرار داد ، تا بیاندیشید و بهترین ها را برگزینید؟ آنهنگام که او نیز ، که به ستایشش نشسته اید ، حکم به سنجش عقل می دهد و گزینش را به شما ، اختیار و آزادی می سپارد ، چگونه است که معتقدان حافظ بیضه اش ، در مقام قضاوت نشسته ، حکم به ارتداد می دهند و شکنجه می کنند و می کشند که چرا بر اساس عقل ، گزیده ای و راه رفته ای؟

 بیدار شوید مردمان! مرا دشمنی با خدای شما نیست ، که اگر هست ، از من است و من از اویم. دشمن اش چگونه پندارم ، که در چنین صورتی، خویش را دشمن پنداشته ام ؟ اینان که حکم به حد من داده اند ، هراس شان ، نه از دشمنی من با خدایتان ، که از ارجاع شما به عقلتان است! مرا حکم به ... داده اند ، تا شما را به اندیشه فرا نخوانم. رمز ماندگاری ایشان ، د راطاعت و تقلید شماست ، نه د رتامل و آزادی شما ! پس خویش را با خدا و رسولش همسان کنند ، تا به تسلیم تان فراخوانند ، که از برای سلطه بر جان و مالتان ، جز آیت تسلیم به کار ناید... )).

 

***

 

محمد مکی، مفتی اعظم ، قاضی القضات همدان ، گامی به جلو نهاد. از همهمه خبری نبود. سکوتی سهمگین ، همه جا را فراگرفته بود ، جز نسیم و آوایش ، که در غبار میدان بزرگ شهر می پیچید. چیزی بگوش نمی رسید. عین القضات ، آرام گرفته بود. محمد ابن عبداله مکی ، که مباحثه را مغلوبه می دید ، در تلاش افتاد ، بلکه احساسات دینی مردمان را برانگیزد. پس چنین آغاز کرد، خطاب به مخاطبینی که تزلزل ، از چهره هاشان ، آشکار بود :

- پنداری زبان شیطان است که بر رسول خدا می چرخد! مردمان ! این همان است که در توصیف ارکان  دین خدا ، کتابها نگاشته است، باور ندارید ، از خود وی بپرسید. اینک چه گشته است که همچون خوارج ، به دین برحق ، پشت کرده است ؟ آیا جز این است که از ابتدا سجادهء زهد را آب کشیده ، تا امروز قادر باشد به سست کردن ایمان خلایق؟ مردمان ! رسول خدا ، چگونه خواهد بخشید ما را ، که برگشتگان ز دین اش را رها ساختیم ، تا ارتداد ورزند و کفر گویند ؟...

 کلام قاضی القضات را ، فریادی از میان جمعیت ، برید : (( هان! قاضی القضات ! این تو خود نبودی که اجرای عدالت را  منوط بر عدالتخواهی متهم نمودی؟ چه شد ، اکنون که سنگر استدلال را محکم یافته ای ، علم تظلم خواهی برافراشته ای؟ )).

صدای نوجوانی ، در پی صدای آن مرد ، از سوی دیگر میدان برخاست : (( تو حاکم شرع رسولی ! همان با عین القضات کن ، که رسول خدا با چنین مردمان کرد. پیامبر خدا نیز اهل معامله بود ! )).

 جمعیت را قهقهه فرا گرفت. سربازان ، و نگاهبانان نیز به خنده افتادند . قاضی القضات از خشم ، دندان به هم می فشرد. عین القضات ، با لبخند پیروزمندانه ای ، چشم بر دیوار بلند قلعه دوخته بود.

 قاضی القضات ، سر به زیر افکند و دست گشاد و گفت: (( فرصتی نیست ! اندک زمانی در اختیار توست. همان گو ، که می پنداری ! این آخرین لحظات زندگی ات را به ریا مگذران ، ما نیز می دانیم که تو حتی همان هنگام هم که در زندان بغداد ، به تبعید بودی ، مروج دین برحق خدا بوده ای. گواه ما ، نامه هایت است. راست گوی و آتش کنجکاوی ما و مردمان را فرونشان . از چه کفر می ورزی ؟ و از چه با توبه و طلب آمرزش ، خویش را از آتش جهنم ، نجات نمی بخشی ؟ )).

 عین القضات را توان ایستادن نبود. پس لختی بر زمین چمباتمه زد و سر به میان افکند. جمعیت ، دوباره به پچ پچ افتاد. دژخیم برای انجام وظیفه ، بی تابی می کرد و در اطراف طناب دار ، گام می زد.

 عین القضات برخاست. جمعیت ، ساکت شد. خورشید ، دیگر اکنون ، رخسار زرد عین القضات را ، آئینه بود.

 عین القضات ، دستانش را به سوی آفتاب گرفت و چنین سرود : ((

با دل گفتم ، که ای دل ِ زرق فروش   کم گرد به گرد ِ عشق و با عشق مکوش

 نشنید نصیحت و به من بر زد دوش   تا لاجرمش زمانه می مالد گوش

 ای شرالحکما ! گوش بدار ، که فزونی عقل ، از فزونی علم است. دانش کم ، عقل ِ کم آوّرد و عقل کم ، تاریکی و جهل و تعصب را در پی دارد. ایمان را دوسویه است. یکسوی به دانش چرخد و فزونی اش ، عقل را فزاید و روشنائی آورد ، سوی دیگرش به تعصب چرخد ، چرا که از دانش گریزد ، پس عقل را بکاهد ، و چنین است ایمان شمایان ! و ایمان من ، تا پیش از صدور حکم کفرم از جانب شما. من مشکورم شما را که با حکمتان ، دانشم  را افزودید و بدینسان عقلم را ، و عقل را چون فزونی یابد ، دین را بکار ناید ! که ابوالعلی معری فرمود : ( آنکس را که عقل است  ، دین نیست ، و آنکس را که دین هست ، عقل نیست ). حال ، به هر حکم که هلاکم گردانید ، باکم نیست ، که هوشیار ِ مرده ، به از جاهل زنده ! جسمم از آن شما می شود و کلامم از آن ِ تاریخ ، که تاریخ ِ این قتلگاه  مردمان ِ راست ، ایران عزیز ، انباشته از ارواح بزرگی ست که نگاهبان عقل اند و راستی .  دینتان ، ارزانی تان ! که آنچه با شمشیر حاکم گردد ، جز در نادرستی ، بکار ناید... )).

 

***

 

بیکباره ، از سوی دیگر میدان ، بانگ کنار روید ! کنار روید ! برخاست. مردمان کناره گرفتند. راهروئی گشوده شد. مردی با زره و کلاهخود ، سوار بر اسب پیش می آمد و سوارانی سرخپوش از پی او ، گرد و خاک ، آسمان میدان را انباشت. سوار به وسط میدان رسید.

... امیر سنجر ، که گوئی از همه چیز با اطلاع ست ، نگاهی درهم  بر عین القضات انداخت و سپس روی به سوی قاضی القضات برگرداند و در حالیکه دهنهء اسب را به کنار می کشید تا باز گردد ، فریاد  کشید: (( ما گفتیم ، در برابر حوزهء علمیه نسوزانیدش ، تا در میدان شهر ، مردمان ، خفت و خواری اش را بنگرند ، نگفتیم که در اینجا بدارش کنید ، تا خلایق ، سخنش بشنوند !  راحتش کنید!  در امر خدا تعجیل کنید. درخت اسلام ، خون می خواهد... عجله کنید )).

 

در حالیکه امیر و سربازانش ، میدان را ترک ، می گفتند ، عین القضات فریاد زد : (( البته ، درختی  که با خون آبیاری شود ، باغبان را ، میوه ای جز ... ، نخواهد بخشید ! )).

 امیر که گوئی در میان هیاهو و صدای سم اسبان ، سخن عین القضات را نشنیده بود ، میدان را ترک گفت و از پی اش ، غبار ، همه جا را فراگرفت . پس ، قاضی القضات ، جمعیت را به سکوت فراخواند و با این جمله که امیر را سلامت و حکومت مستدام باد ، چنین آغازید ؛ (( کاش ! ای مرد جوان ! استادت ، امام غزالی اینجا بود ، تا به چشم خویش می دید ، چگونه شاگردی پرورانده است. یقین دارم که اگر در این مکان حضور داشت ، او خود ، طناب دار را بر گردنت حلقه می ساخت. ای مرد! تو نیک می دانی ، که اگر نبود اسلام و لطف سربازان خدا بر این سرزمین ، اکنون ، کفر سراسر این خاک را در لعن و نفرین داشت و این سرای ، خانهء راحت شیطان بود. پدران تو اسلام را پذیرا شدند ، تا در سایهء مرحمت و لطف خداوند متعال قرار گیرند. تو عمر خود را ، به ترویج و تبلیغ دین اسلام سپری کردی ، چرا نمی خواهی ، از آنهمه توشه که اندوختی ، خود به قدر جایگاهی در بهشت ، بهره گیری ؟ بگوی کلام آخر را و بر دار شو، که سزای آنکه منکر حق و حقیقت است ، جز ... نیست و در آن دنیا ، آتش دوزخ ! )).

ملایان ، به صدا در آمدند که : (( احسنت ! احسنت ! )).

 مردم ، نگاه کنجکاو خویش را به عین القضات دوختند. آفتاب درخشان ، دیگر ، تمامی میدان را فراگرفته بود. پس ! عین القضات ، به طناب دار نزدیک شد و چشم بدان دوخت ...

 

آنگاه ، روی به مردمان کرد و گفت: (( استاد من ، احمد غزالی بود ، نه امام محمد غزالی ، احمد ، خود ، درویشی گزید ، چرا که راه برادر و راه شریعت را ، راه ِ ریا می پنداشت ، اما قاضی راست می گوید! من مروج و مبلغ آنچه بودم ، که استادانی همچون غزالی در گوش زمانه سروده بودند. کسانی همچون همین قاضی القضات ، که تمامی ذرات وجودشان ، انباشته از دروغ و ریاست. امروز می فهمم و برای شما باز می گویم که اکنون می فهمم ، که چگونه همین امام محمد غزالی ، از سر عجز و ناتوانی ، مخفیانه به محضر استادالاساتید ، حجت الحق ، حکیم عمر خیام نیشابوری می شتافت تا فلسفه بیاموزد و چون به منبر می رفت ، حکم به تکفیر این استاد بزرگ عشق و انسانیت می داد.  دین و تفکر دینی ، چشمها را کور می کند و عقل را زائل ! مرا در آنزمان که اعتقاد بود ، فهم نبود که از چه روی ، غزالی چنین منش دارد؟ اما اکنون  به درستی می فهمم ، البته ، آن عقیدتی که اساسش بر دروغ و خرافه و ریا و ناراستی شکل گرفته است ، پرورانندهء اهریمنانی همچون قاضی القضات و استادان من است.

 زیادت نمی گویم . مرا ... ، نزدیک است ! قاضی القضات می گوید ، پدران من اسلام را پذیرفتند تا در ِ رحمت الهی را به روی خویش بگشایند ! آیا در میان شما کسی هست ، که بداند ، اسلام چگونه بدین سرزمین آمد ؟ آیا شما میدانید آنان که اسلام را بر این سرزمین حاکم ساختند ، از چه روشهائی استفاده کرده و چگونه می اندیشیدند؟ معاویه ، خطاب به والی خوزستان و فارس (( زیاد ابن ابیه )) می گوید : (( این مردم ( ایرانیان ) را باید ذلیل کرد. باید به همان روشی که عمر بن خطاب ! آنها را می کوبید!! طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سر بردارند... سعی کن هر چه دشواری و عذاب باشد ، نصیب این اعاجم ( ایرانیان ) شود. کاری کن که سنگینی بارها ، بر دوششان ، هر چه بیشتر ، فشار آورد.... عجم ها را هر چه بیشتر ذلیل کن، به آنها توهین کن... )). این نمونه ای از رحمتی ست که مسلمانان به ایران آوردند !!!...

  آیا در میان شما کسی هست که بداند ، آئین پدرانش ، پیش از ورود اسلام به ایران چه بوده است ؟

 آری مردمان!  ما ایرانیان را ، تا پیش از ورود اعراب ، آئین ِ راستی بود . ما مردمان ، گفتار ، نیک می پنداشتیم و پندار ، نیک می خواستیم و کردار نیک ! ما مروج محبت و عشق بودیم و دانش و عدالت . اینجا سرزمینی بود که شهرهایش ، به خانه های دانش و کتاب ، شهره هفت اقلیم بود. اینان ! همان کسانی که قاضی القضات ، محمد بن عبداله مکی ، از تخمهء ایشان است ، بنام عدالت و آزادی و برقراری حکومت خدا ، بدین سرزمین تاختند ، شهرها ویران کردند ، کتابخانه ها را سوزاندند، مردمان را از زن و مرد و کودک و پیر و جوان کشتند ، آنچنان که از کشته ، پشته ساختند و از خون ، جوی ، روان کردند و جز تخم نفرت و کین و دروغ و ریا نکِشتند. این بود آن رحمتی که قاضی القضات را افتخار بدان است. آیا نبود اینهمه ، جز آنچه استحقاق لعن و نفرین داشت ، درست عکس آنچه حاکم شرع می گوید؟ )).

 زنی از میان جمعیت گفت ؛ (( چگونه باور کنیم ، سخنان مردی را که تا دیروز ، خود ، همهء توان را در راه اسلام نهاده بود و امروز خلاف اعتقاد خویش می گوید؟ چه اعتباری ست ، سخن چنین آدم دمدمی مزاجی را ؟ ))

 جمعی در اطراف آن زن ، سر به تائید آوردند.

 عین القضات ، لختی سکوت کرد. سپس سر برداشت و چنین گفت : (( تا دیروز ، مرا امید بهشت بود و جویهای روان از شیر و عسل و حوریهای آنچنانی که می دانید .  تا دیروز ، مرا معامله ای بود و داد و ستدی با آنچه خدایش می پنداشتم . تا دیروز ! هر آنچه نیک می دانستم و نیک می پنداشتم ، به مکتبی نسبت می دادم ، که هر آنچیز بود ، جز آنچه من ، به دروغ ، اما از روی نیت پاک ، بدان متصل می ساختم .

آری ، تا دیروز ، من قادر بودم ، برای حفظ آنچه فکر می کردم دارم ، و برای آنچه می اندیشیدم ، ممکن است در سرائی دیگر بدست آورم ، تن به ریا و دروغ بدهم ، و مردمان را نیز بدنبال خویش کشم. اما اکنون چه ؟ اکنون که دیگر مرا ، هیچ باوری نیست ، جز عشق به شما مردمان و نیکبختی شما ، چه؟

 آری ، اکنون است که من ، خودِ خویشتنم . نه با کسی و چیزی در معامله ام ، نه  مرا چیزی هست  برای از دست دادن ، و نه امیدی برای بدست آوردن . دیگر ، نه ترس از دوزخ دارم ، نه امید ِ بهشت ، نه هراس از ... ! پس ! اشکارا حقیقت می گویم، چرا که آزادم . اندیشه ام را هیچ بندی به اسارت نبرده است.

 آری ، کنون است که شما مردمان را ، بر سخنم ، می تواند اعتمادی باشد ، نه آنزمان ، که چون قاضی القضات  با هزار و یک بند ، در اسارت وعده و وعید و دروغ و خرافه بودم  )).

 

***

 

قاضی القضات ، از خشم ، طومار را بسوی صورت عین القضات پرتاب کرد ، تا مگر خاموشش سازد. همزمان فریاد کشید ! (( مهلتش ندهید این خبیث را . پوست ، از او برکن دژخیم ! )).

دژخیم ، از پشت گردن ، دست به جامهء عین القضات آویخت. پس ، به یک آن ، به تیرک استوارش ساخت. جمعیت را همهمه فرا گرفت. سربازان بر گرد میدان ، رو به مردمان ، با شمشیر های آخته ، حلقه زدند.

 گریه کودکان ترسیده از هیاهو ، آسمان میدان را انباشت . دژخیم ، خنجر از نیام کشید ، گیوه ، از پای عین القضات برگرفت و به کناری پرتاب کرد. دخترکی از جمعیت جدا شد و گیوه های عین القضات را در آغوش کشید و در میان مردم ، گم شد.

 دژخیم ، تیغ بر پشت پاشنهء پای عین القضات نهاد و به یک ضربت ، بندی از پای جدا ساخت. پس ، فریاد عین القضات ، با آه مردمان یکی گشت و آسمان ِ نگاه ِ میدان تیره کرد. سرنگهبان ، به یاری دژخیم شتافت . تیغه بر جامهء عین القضات کشید و عریانش ساخت. دژخیم ، خنجر را به زیر پوست عین القضات راند . صدائی  همچون ناله آهوی زخم خورده ای ، از گلوی خشک عین القضات خارج شد و سرش به شانه ای خم شد. خاک گرم سپیده ، سرخگون شد...

 مردمان ، بیتاب ، اشک ، روان ساختند. مردی گفت : (( رهایش کنید ! دژخیمان ! )). نگهبانی ، نیزه اش را به سوی مرد معترض رها کرد. جمعیت در هم ریخت. نگاهبانان ، بسوی مردمان بی سلاح و دفاع ، حمله ور شدند. در آنی ، خون مردمان با خون عین القضات در هم آمیخت...

...........................................

 هنگامهء غروب بود و آتشی ، که پیکر عین القضات را در میدان شهر ، خاکستر می ساخت ، تا بر بادش سپارد و بر یادش نگارد.

طلوع ِ آخرین سپیده را ، زمانه ، بر دار  دید.... نه........ نه...........

 این ، غروبِ آخرین سپیده پرواز یک پرنده بود!

 عین القضات را سه روز ، استخوانهای سوخته ، بر دار ِ رحمت الهی بود ! و مردمان را ، اشک در چشم... تا کشتزاران عشق را ، کشتگرانی دیگر آیند و چوبه های دار را ، سر بلندانی دیگر... تا سنت آید ، حقیقت را بجان ، پاس داشتن ، و جان را بر سرش ، بگذاشتن !

 

 (( 10/3/1383 ))

 

 


نوشته شده توسط مزدک در 20 آبان 1386 ساعت 02:17
شب فلسقی ِ خورشید |

شب فلسفی ِ خورشید

 

 

داستان ِ قصد سفر حج کردن ِ حکیم عمر خیام نیشابوری

 

 

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

صدا آمد. خیام به باغ شد...

 

 

- او کیست که از سر گذشته، پای به درگاه غریبِ مطرود  ِنشابور گذاشته؟!

 

- کسی شبیه آنکه بهشتِ نیشابور گذاشته ، قصد سفر به  صحرای عرب کرده !

،

 

دروازهء چوبی باغ مصفای تربت ِ عشق گشوده شد . در نیمه باز بود...

 

بوالحسن در آستانهء در، آغوش گشود و لبها به خنده باز نهاد . عمر ، سه پله

 

را به یک گام برداشت و با روی فراخ و شادمان ، وی را خوشآمد گفت.

 

شب بود و فانوس ، به دست خیام ، راهبر بود  ققنوسان ایرانشهر را ...

 

****

 

 

- چگونه ای بوالحسن ؟ عارفان بردار دیدی و دیده زان پس بستی و زبان ِ خطابه

 

دوختی ! جز باد خبرت نیاورد و جز شام ، کس اثرت نیافت . چه شد که عهد

 

همکناری با کوه نشینان شکستی و خورشید چهره ! روی به باغ خیام گرفتی .

 

خود دانی که اینجا را خبر از هیچ ، جز عشق و دانش ، نیست. کینه را در سرای

 

ما ، جای نیست !

 

،

 

خیام ، بدان حال که فانوس به دست چپ داشت  و شعاع نورش ، راه می گشود،

 

با دست راست ، ریش اش را نوازشی داد و لبخندی به لبان نشاند ، که حکایت

 

از کمی شیطنت و شوخی با درویش بوالحسن داشت . پس به موازات بوالحسن

 

گام برداشته ، از گوشهء چشم به وی نظرداشت ، تا پاسخی گیرد ، کنایات تیز و

 

تلخ خویش را .

 

بوالحسن، که پوست از روزگار بر گرفته ، و در انبان خویش ، کوهی از تلخ و

 

شیرین ایام داشت ، لذت کنایات حکیم عمر خیام نیشابوری را ، نیک در می

 

یافت . پس ، گام آهسته راند و گفت : (( ای مرد ! بر تو آفرین !! که تو

 

درویشان بر دار ندیده ، بار ِ جهان به دار دیدی و این فقیر ِحکمتت ، چشم ،

 

گشاده نشد ، جز با مرگ دوستان ... و صد افسوس ! ... حالیا ، راست گوئی ،

 

دل گرفته از هیاهو ، بار غم به دوش کشیده ، به آستانت شتافته ام ، تا مگر

 

کشتی شکسته ء دلم ، بر ساحل شراب حکمتت ، لنگر انداخته ، آرام گیرد.

 

- خوش آمدی بوالحسن ! سرای عمر ، دروازه ندارد . قفل دارد ، در دارد ، دیوار

 

ندارد! پس از چهار جهت ، گرگ و باد ، آیند و روند ، و از زشت رویان ِ دلپاک

 

گرفته ، تا خاکدلان ِ زیبا روی ، هر یک ، لختی ، بدان بیاسایند . هر کس گل آورد

 

، عشق برد . هر کس که دیده را آب آورد ، سبکبال و سبکبار رود . آنکس را که

 

یاد خیام بدین سرای کشانّد ، یقین ، که مستی جاودانه با خویش برد !

 

 

*******

 

 

پس از ورود ، خیام ، فانوس به طاقچه نهاد و شولا از دوش برگرفت .  میهمان

 

را مجدد خوشآمد گفت و جای راحت داد . پس او را گفت : (( لختی بیاسای

 

بوالحسن )) . سپس ، به اندرون شتافت و با ساغری و پیاله ای بازگشت . در

 

کنار فانوس ، دو ظرف سفالین قرار داشت . در یکی ، کشمش بود و مغز گردو ،

 

در دیگری ، چند گلابی و سیب . آنها را نیز ، پیش میهمان گذارد . آنگاه ،

 

خویش دو زانو ، روبروی میهمان نشست و از ساغر ، پیاله ای شراب چکاند ،

 

چکه چکه ، همچو قطره های باران  و بدست بوالحسن داد و چنین گفت :

 

(( کهنه شرابی ست ، که انسان به خود خواند و ، ضمیر ، صاف کند . به قدر

 

کفایت بنوش ! که مسافر حج ام و هزاران بلا در پیش . نیک می دانم ، که بر

 

این سیاق ، که زمانه ره گزیده است ، در این سرای ، دگر بار ، خورشید شراب

 

را ، طلوع ، کس نخواهد دید !

 

بوالحسن ، لب به آتش عشق تازه ساخت . وانگه ، پیاله بر زمین نهاده ،

 

سرشک ز دیده سترد .

 

- هان ! عمر ! ترا چه رفته است بدین سالیان ، که چشممان به رخسارت روشن

 

نبود؟ تو کجا و بتخانهء عرب کجا ؟ در شهر نیز همین شایع بود ، که غریبانه ،

 

خویش بر زبان راندی .

 

 - راست است بوالحسن ، راست است . جسم بر شتر نهاده ، عازمم . جان به

 

نیشابور است. تا چه پیش آید و چه شود فردا را ، کس نمی داند !  هزار آرزو ،

 

بدین سرزمین ، در آنی بباد رود و هزار اندیشه به آنی سوزد . قدر هیچ ،

 

هیچکس نداند و ، قدر ِ آدمی ، بقدر زور بازو و تعداد درم اوست . چنین سرای ،

 

چنین خوار و چنین حیات ، چنین زار ، حالیا ، حال نزار گرداند و اندیشه و

 

حکمت را خوار . پس چاره چیست ، جز دم فروبستن ، یا خیمه در صحرا

 

فروهلیدن و همنشین مار و عقرب بودن ، که بسا مهربانی توان  ز ایشان دیدن ،

 

و زان چنان آدمیان ، نه هرگز ، لحظه ای نوشین ، چشیدن ! پس عزم سفر کرده

 

ام ، بلکه رضای خدای ابلهان و هم ایشان فراهم آید ، آنگه ، اگر بود عمری به

 

بقا ، باقی به آنچه نیمه تمام در حکمت و دانش است ، تمام گردانم ، و گر نبود

 

جز بادم بدست ، پس ، بیادگار تراست ، و آنانکه در پی آیند ، نگاشته هائی را

 

که ، مستی شراب دارند و ، عمق ِ قاموس ، و نامشان رباعی ست .

 

 

********

 

تاب مهتاب ، در همنشینی ابرهای گریزان ، رقاص شب عازمان و عارفان بیدار

 

خراسان بود . نسیم ، در آغوش پنجره جسته ، پرده را نوازش می داد . آوای

 

جیرجیرکان ، دستگاه دستان باد شبانه را کوک می کرد . خیام ، کام تلخ خویش ،

 

به دو - سه مویز ، شیرین ساخت . پس بوالحسن را گفت ؛ (( به چه کاری کنون

 

و در چه حالی و تراست چه فسون ؟ )) .

 

 

بوالحسن ، پیاله را سیراب کرده ، بدست خیام داد . سپس ، دستار ز سر بر

 

گرفت و بر زمین نهاد و گفت : (( خوشم که عمر را به باقی ، اگر باقی ست ، به

 

زخم خنجر قلم ، نقش زنم . بر آنم که قصه سازم ، حکایت میر و خلق را . پس

 

آن ، به یادگار گذارم ، هم آنان را که عقل  از پی آید و دانش فزون باشد . چونان

 

تو رسم دارم آئین و کار ، زین پس ! )).

 

 

- حالیا شادکامم که بوالحسن را چنین نیوشم .

 

- عمر ! حکایت کن ! شیخکان را بر تو عزت بود و احترام . از چه چنین آمد قیام

 

و فتوای ، چنین تمام ؟!

 

- بوالحسن ! غریب پرسشی ست مرا ! چه کس به ز تو داند ، که این جماعت را

 

، چه مرام است و چه آئین ؟ مکتب ، به کذب استوار سازند و ، دین و مذهب ،

 

به ریا . سپس بدین دو رشته ببافند چو عنکبوت ، دام را ، تا خلایق شکار آیند  و

 

، ایشان را کام ، تمام . به شهر آواز داده اند که : ((  خیام ، خیمه کفر بپا داشته

 

، جن و پری ، میهمان اویند ! پس ، روز شراب نوشد و شب با شیطان به بستر

 

رود )). هر غروب به منبر روند و باز گویند فسانه ای غریب ، که : (( ارواح

 

خبیث به چشم دیده اند که باغ خیام را به رقص و پایکوبی آمده اند و پیامبر به

 

سخره گرفته اند !)) . دو- ده روز پیش ، به شهر بودم . خباز را نان طلبیدم به

 

یکماه ، تا اجبار ناید مرا خروج از منزل مدتی ! خباز با دیدهء شک ، نان به

 

پیش نهاد و کنایه گفت : (( عمر را میهمان بسیار است ، می دانم ! )). و مرا

 

منظور آشکار بود که امام جماعت ، قصه ای تازه کرده است . چنین بود که تأمل

 

را جایز ندانسته ، با خویش گفتم ، عزم حج ، شایع سازم ، بلکه قصد جانم نکنند

 

، هر چند که تلخ تر از شرنگ آمد مرا چنین نیت ، اما چه می توان کرد با چنین

 

جاهلان و چنان جانیان ؟

 

 

- و مرا اکنون پرسشی دیگر است ، که آیا به راستی ، حکیم را ، چنین سخت

 

نماید به حج شتافتن ، و خدای را ، دیدار، تازه ساختن ؟

 

 

( حکیم را خنده آمد به سیمای ) - هان ! بوالحسن ! اگر جهان را توان ز روزن

 

سوزن عبور دادن ، پس خدای را نیز توان خانه دادن !! محمد ، خدای را منزل

 

داد ، تا تجار مکه را ، کسب به راه باشد و ، حمایت ِ ایشان ز دین جدید ، مهیا .

 

گر غیر از این بود ، قدس را قبله نمی ساخت ، در ابتدا !

 

 

دوم آنستکه ، طواف کعبه ، نقض غرض آید اسلام را ،  که مبنای قرار داد ،

 

خدای ِ حی و حاضر را ، همه جا ! پس هر آن مکان ، کعبه است و ، هر جاست ،

 

منزلگه خدا !

 

این دو برهان ، ایشان راست ، که خدای باور دارند ! و اما ... سوم آنکه ، خیام

 

را ، خیمه گاه  ،عقل است و دانش . وانکس را ، که دانش است و عقل ، چراغ ِ

 

راه ، بر هر پرسشی ست ، کند و کاو واجب ، و هیچ را ، به هیچ ، حوالت نسازد

 

، و از پیش ، پاسخی را آماده نسازد پرسشی را ، مگر منطقش استوار سازد بر

 

سنجش عقل و تأئید دانش . پس چو عقل از در آید ، خدای را علت جوید و دانش

 

را به تأئید طلبد . چون چنان کند ساز ، چنین آید آواز ؛ هر معلولی ست را علت ،

 

لیک جمع معلولها را نیاید یک علت ، که آید علل ، پس هستی را تفرق آید و علل

 

جدا ، چون چنین شود ، تناقض آید وجود خدا ! علت العلل راست بی معنا ، که

 

ماه را علت است چیزی و نیشابور را علتی ست دگر ! این شهر را علت ، صنعت

 

نیشابوریان است و آن قمر را شمس ، علت . پس راه حقیقت ، نه چنین راهی

 

ست ، که مبنای ، معلول و علت نهد . دیگر آنکه خدای را ز جنس هستی اش

 

خوانم؟ ؛ که هستی راست ، آنی به آنی ، دگر ! این نفس که بر آمد ، یک خیام

 

باشد و ، آن هواست که فرو ، خیامی ست دگر ! پس ثبات را ، بر تغییر، نتوان

 

استوار ساخت . که اگر وجود او ثابت است ، جزء وجود نیست ، چونکه وجود را

 

، در تغییر ، وجود آید و ، معناست ، روا ! اگر نیست در این هستی و وجود ،

 

پس عدم را ، چگونه توان خواندن ، عامل وجود ؟ که عدم را لغتی ست و

 

مفهومی ، از برای درک وجود . در عدم ، وجود نیاید به سجود . حالیا ، هستی

 

اش چگونه خوانم ، که جوز را جوز ، در خویش ، تواند دگر شود ، لیک نیستی

 

اش ، به هستی ، کی ثمر شود ؟ آری ست چنین ! که خیام ، دهری خوانند و ،

 

چون خدای خویش را ، صاحب دهر دانند ، پس خود ، مالک دین و دهر پندارند ،

 

و توانا ، که هر حکم رانند و ، هر چه کنند ، بی آنکه عقل باشد و برهان ، یا

 

نسیم ِ دانشی ، بر بام ِ ایمان !

 

 

**********

 

 

 - سخنی ست نوشین ، که تلخی شراب زداید و مستی اش فزاید ! لیک  مرا

 

پرسشی ست کنون ، که آزار زاید بسیار . گر بر این منوال است روال ، هستی

 

چگونه دریابم ، بی آنکه چرائی اش دانم ؟

 

 

 - بوالحسن ! این سوال را جواب به یقین نتوان داد ، که یقین ، خود ، دین است

 

و ، دین را ، باور است استوار ، حال آنکه دانش و عقل را ، فرض است و

 

استدلال و تجربت مبنای ، که حقیقت ، مطلق نباشد و نیز کامل ، که گر چنین بود

 

، کارجهان به پایان رسیدی و هر چیز در عدم بودی . پس ، حقیقت امروز ،

 

حقیقت امروز است و فرداست را حقیقتی دگر ، نه در نفی حقیقت ماضی ، که در

 

تکمیل آن .

 

گر چنین اساس نهیم ، می توانیم گفتن ، که ابهام ، در خلط مبحثی ست قدیم .

 

اول ، درک هستی ست با همزادی ، که (( زمان )) نامش نهاده ایم . دوم ، درک

 

هستی ست بر یک فرض ، که زمانش در میان نیست !

 

 فرض اول بر این قرار است که ، از جهت درک حرکت ! ( همچون درک کمیت و

 

شکل ، با عدد و اندازه ، که زائیدهء ذهن آدمی ست ) ، با مفهوم استوار ساخته

 

ایم  هم آنرا ، و این مفهوم نیست چیزی ، جز زمان . چون چنین قرار نهاده ایم ،

 

پس ، پس و پیش قائل شویم حرکت را ، که در حقیقت ، نه پس دارد ، نه پیش ،

 

نه آغاز دارد ، نه انجام ! آنرا که نه آغاز باشد و نه انجام ، تقطیع نتوان کرد ،

 

که باطل است همچون تقطیع حرکت بر محیط دایره ، که گر چنین شود ، دایره

 

دیگر دایره نباشد ، که منحنی ست ، و چون منحنی شود ، البته که چیز دیگری

 

ست و ابتدای دارد و انتهای . پس ، در معرفت ِ واقع ، هستی مترادف است با

 

حرکت ، نی زمان ! که زمان ، درک حرکت است در تقطیع ، نه در جوهر !

 

فرض ثانی ، از اینقرار است که ، هستی ست را جوهر ، حرکت ! و چون حرکت

 

را زمان نیست ، بلکه تغییر و شدن است ، پس هستی را زمان نباشد ، که توان ،

 

آغاز و انجام قائل شدن بر آن . گر چنین قرار باشد ، خلقش نباشد و فنایش نیز !

 

هان بوالحسن ! ازخلط مفهوم و واقعیت ، نتوان دریافت حقیقت ، که حقیقت از

 

جنس واقعیت است و مفهوم ، ز جنس ذهنیت . در ذهن ، استدلال ، سهل است و

 

در عین ، سخت . اعداد و اشکال و زمان ، مفهوم اند و بکار آیند درک هستی

 

محدود را ، لیک نه جوهر  را ، که حد ندارد و مرز نشناسد . هر چیز که خُرد آید

 

را ، توان خرد کردن ، تا بدانجا که هستی اش وصل گردد به هستی ِ دگر ، پس ،

 

آنچه هست ، شدن است ، نه بودن !

 

حالیا ، بوالحسن ! چنین است که تو امروز بوالحسنی ، فردا خاک و ، پسان ، آب

 

و آتش و بخار و باد . پس ، بوالحسن همیشه هست ، تا هستی ، هست ! و چون

 

هستی قدیم است ، پس بوالحسن نیز قدیم است نه حادث!!

 

مرا ز طول کلام ، ببخش ! بوالحسن ... ، نیک دانی کنون ، که چراست مرا

 

دشوار سفر، بسوی آنچه پوچی اش ، مراست آشکار ، و صرف بیهودهء عمر ،

 

که توانش بکار گرفتن از برای فزونی علم و اشباع عقل .

 

 

*******

 

 

شب فلسفی خورشید را ، شراب ، ارغوانی ساخت ...

 

دو دوست ، پیاله می گرفتند و شام را غنی می ساختند . بوالحسن را ، اما ،

 

مستی کلام خیام ، فزون بود . قهقهه را به خنده افزود و چنین سرود ؛ (( عجیب

 

حکایتی ست حکیم ! دانشی مرد را به حج می فرستند و خر لنگ را به جنگ و

 

ابلهان را حکومت دهند و احمقان را کرسی حکمت . تا چنین  است چرخش چرخ

 

و گردش روزگار و دکان دین فروشان به کار ، البته که این لیل تیره را ناید

 

نهار )) .

 

خیام ز جای برخاست . به صندوقخانه رفت و با رختخواب بازگشت . پس ،

 

بوالحسن را جای راحت داد و گفت : (( بوالحسن ! برخیز و به بستر ، آرام گیر .

 

صبح هنگام ، شهر را تنها گذارم . باغ در اختیار توست . هر گاه عزم سفر به 

 

قلاع باطن یا ترشیز نمودی ، کلبه را به دراویش واگذار تا بدان بیاسایند . اگر

 

مرا بازگشتی در کار بود ، البته با توام قصه ها خواهد بود )) .

 

 - حکیم ، برقرار باد ! ما را ترانه هایت ، در گوش است تا بازگردی . اما مرا

 

گوی ، که از چه برای خویش بستر نساختی ؟

 

 - تا سحر راهی نیست . می روم خورشید را رصد کنم !

 

- اما کنون شب است حکیم !

 

- می روم خورشید شب را رصد کنم ! شام را خورشید بسیار است ، تنها ، چشم

 

باید گشود ...

 

20/7/1383  


نوشته شده توسط مزدک در 16 آبان 1386 ساعت 02:57
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن تقه بزنید تا باز یا بسته شود
صفحات: